X
تبلیغات
خاطرات یک عجیب الخلقه - مرور
 
خاطرات یک عجیب الخلقه
 
 
!روز نوشت های یک مهندس نیمه بیکار در یک پروژه ی رو به اتمام
 
آه....

 پاییز هم با سرعت میرسد... هنوز خودش نیامده بوی خوبش آمده و دارد حالمان را به تر میکند!

ما کمی سرمایی میباشیم و در فصل سرما با کل کمد لباسهایمان بیرون میرویم و آماده شدنمان به علت لایه لایه عایق کردن تن رنجورمان چیزی حدود نیم ساعت طول میکشد!!!! البته باز هم با این تفاصیر عاشق فصل پاییزیم! و هوای پاییز را دوست داریم عاشقانه نفس بکشیم...

دیشب خیلی فکر میکردیم .... دیدیم تا به حال در پاییز عاشق نبودیم!! خیلی خوب است که حالا با وجود " نی وی =  navy " (همان دایی جان خودمان... در نیروی دریایی خدمت سربازی را گذرانده!) پاییزمان رنگ و بوی دیگری خواهد داشت...!! چه خوب است آدمی قلبش متعلق به یکنفر باشد... مدتی که نی وی در زندگیمان آمده به هیچ کس دیگری فکر نکرده ایم.... ذهن و قلبمان پر از تکرار نام اوست...

اینقدر این روزها با ملت خوش برخورد و خوش اخلاق بوده ایم و لبخند های با معنی زده ایم و تا تلفنمان زنگ خورده با سرعت نور از کانکس خارج شدیم تا برویم در فضای باز هرچقدر میخواهیم از شنیدن صدای نی وی خر کیف بشویم و ذوق کنیم و نیش مبارک را تا بنا گوش کش بدهیم،پیرمرد همکار پرسیده : مهندس جان؟! شیرینی اش را کی میخوریم!!! و من هاج و واج نگاهش کردم که:من که تازگی ها نه ماشین خریدم نه عینکم را عوض کردم نه کفش کتانی جدیدی خریدم نه گوشی موبایل را ارتقا دادم... پس شیرینی برای چیست؟ (ذکر موارد بالا از  آن جهت بود که در همه ی این موارد آقایون از بنده شیرینی میخواستند!! بعله!!!) پیرمرد خندید و گفت : از اون لبخندای زیر زیرکیت موقع خوندن مسیج بپرس!! تابلوست که در کوزه افتادی!! و ما سرخ میشویم از خجالت و زیر لب میگوییم : خبری نیست مهندس جان!! میگوید : شاید الآن نباشد اما همیشه که یه جور نمیمونه!! صبر داشته باش!! و ما همچنان با لپ های گل انداخته سر به زیر در دلمان با کمپرسی بار قند خالی میکنند تا ما آبش کنیم!!

 

یکشنبه شب را با دو نفر از بچه های همان اکیپ (که باعث آشنایی من و نی وی و البته اون دو نفر هم شده بود) شب رفتیم به شب نشینی در سوهانک! به درخواست نی وی ما این مدت همه اش کفش های پاشنه بلند گل بانو خواهر جانمان را میپیچانیم و میپوشیم تا حتی از این که هستیم بلندتر بشویم و او ذوق بکند و لذت ببرد و هزار بار فتبارک الله بگوید!! و ما هم که عمریست داغ پوشیدن کفش پاشنه بلند بر دلمان مانده بود کمی عقده گشایی کنیم.... بقدری یکشنبه شب خوب بود که ما پس از بازگشت به خانه مان هم تا ۴ صبح خوابمان نمیبرد و به رفتار های نی وی و احترام و برخورد جنتلمن مآبانه اش با خودمان فکر میکردیم!! و دوشنبه را در محل کار مدام سرمان درد میکرد و در حد مرگ خوابمان می آمد اما باز هم خوش برخورد بودیم و همه بسی شگفت زده شده اند و میدانم در دلشان درود و رحمت میفرستند به روح باعث و بانی اش!!

 

 

امرزو هم قرار است کارگاه را پیچانده با نی وی به نمایشگاه صنعت ساختمان برویم... خدا کند چپ دست حالمان را نگیرد و این خوشی های مختصر را به کاممان تلخ نکند!

 

 

 

+تولد نی وی در مهر ماه است... او همه چیز دارد و من عزا گرفته ام چه کادویی میتوانم به او بدهم....


برچسب‌ها: شادی, مرور, روز نوشت, واقعیت
 |+| نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1391ساعت   توسط عاصی  | 
کسی نیست بخواهد بیشتر از این کامنت های خصوصی دیروز تا حالا حالمان را بگیرد؟! و شادی این چند روز را به کاممان تلخ کند؟! نبود؟! شرح داستان را بنویسیم؟!!!!

مادر و برادر با هم رفتند سفر... دیو هم با دوستش به سفر رفت از برای مراسم عروسی یکی از عمه زاده های من که به شدت از خودش مادرش پدرش خواهر و برادرش و دایی اش متنفرم و اگر برای چند ساعت بودن در مراسمشان چک سفید امضا هم میگرفتیم راضی نمیشدیم تعطیلاتمان را حرام کرده در جوار سلسله جبال عقده و تکبر و ناسیونالیسم کورکورانه و افراطی عمه زاده مان و آن عروس کاملن برازنده شان زمان سپری کنیم!! (شما البته بخش چک سفید امضا را باور نکنید!! اگر سبیلمان را اندکی چرب میکردند زحمتش بر خود هموار میکردیم و میرفتیم!! افسوس که هنوز هم نمیدانند قلق ما چیست!!!)

ما ماندیم و دردانه خواهر خانم گلمان!! به به! چه فرخنده روزهایی سپری شد!! چه تفریحاتی کردیم! چقدر غذاهای خوشمزه خوردیم!!

و ما هم البته "دایی" را داشتیم برای تنها نبودن در این روزها!! خوب که فکر میکنیم میبینیم که خیلی هم بیمیل نیستیم که کمی هم لوس بشویم و ادای دختر های بی دست و پا را در بیاوریم و بگوییم : من نمیتوانم این کار را بکنم میشود برایم انجامش بدهی؟! یا من زورم نمیرسد میشود درب شیشه ی خیار شور را باز کنی؟! یا دستم میسوزد میشود قالب کیک را از فر در بیاوری؟!!  و آنوقت یک آدمِ ۲متریِ سنگین وزن که صورتی خشن و قلبی زلال دارد... آرام... با رعایت فاصله ی طولی و عرضی مناسب و قانونی... برایت این کارها را انجام بدهد و همزمان در چشمهای نم دارت نگاه کند و بپرسد کمک دیگری از دستش بر می آید؟! یا اینکه:خانوم خانوما شما مهمونی بشین ما خودمون کارارو انجام میدیم.... و تو فکر میکنی این جمعی که درش هستی شامل دو برادر و مونث های همراهشان و پسر عمو و زن و نوزادش و همکار و شریک شرکت دایی و .... چه جمع خوب و یکدستی است!! و حس میکنی کاش این خوشبختی تمامی نداشته باشد!!

شب روی بالکن ... که سیگاری روشن کرده بودیم و خیره میشدیم به حلقه های دود و در تاریکی شب بی حجاب و با کمترین لباس ممکن روی تراس طبقه ی دوم ایستاده ایم و باد میوزید لابه لای موهای من که آوازه خان دوره گرد با آکاردئون وارد کوچه تان شد.... سلطان قلبها را زد! من با این آهنگهای مردمی خاطره ندارم و خاطره سازی نمیکنم و خاطره بازی هم... اما اینبار.... خاطره ای شد... خاطره ای خوش از باد خنک لابلای موهای کم پشت شده ام و بوی خوب عطر تلخ و سرد بدن تو و حلقه های اشک در چشمم و داغی سرم از نوشیدن های پیاپی و سلطان قلبهای سوزناک یک دوره گرد و بوسه....

اعترافاتت قلبم را تکان داد...گریه کردی پا به پایت اشک ریختم... چقدر همدردیم... چقدر حرفم را میفهمیدی... چقدر دردت را حس میکردم... چقدر خوب برایت لوس میشدم! من برای کسی لوسی حرف نمیزنم... برای کسی قر و غمزه نمی آیم! برای کسی لقمه نمیگیرم! برای تو اما....

ترسم این بود که فیس بوکت شلوغ تر از آن باشد که تاب تحمل داشته باشم... با تردید و ترس به لب تاپت خیره شده بودم... تا کی میروی سراغش؟! که چگونه بفهمم چه خبر هست؟! که خودت دیدی ساکت نشسته ام روی مبل های بسیار راحت خانه تان که کما بیش عاشقشان شده ام و دستم زیر چانه نشسته ام چشم دوختم به تلویزیونی که اینچ مساحت صفحه اش از دیوار هال خانه ی ما بیشتر است!! آمدی نشستی بغلم! با توجه به درشت بودن هردوتامان رعایت فاصله مقدور نبود!! لب تاپ را گذاشتی روی پایت! خیلی خونسرد پیغامهارا جواب میدادی و گشت و گذار میکردی! دیدی عمدن توجه نمیکنم... خجالت میکشم... گفتی:عاصی فلانی عکسش را عوض کرده ببین!! عاصی این پست را بخوان بخندیم!! عاصی... و  من چنان خرکیف میشدم از این کارت که حد نداشت... چه اعتمادی... چه آرامشی...

جمعه ظهر با کلی اصرار راضی شدی مرا برسانی خانه... که نرو... دلتنگ میشوم... جمعه شب نشده بود که باز آمدی دنبالم! لباسهایت را عوض کرده بودی... ریشهای کم پشت شده ات را مرتب کرده بودی و به جمع دوستان نوازنده و خواننده ات رفتیم و آنها زدند و خواندند و با چشمک تو هم سلطان قلبها جان گرفت!!

 من نمیدانم چقدر فرصت دارم... تو هم که بدتر از من تحت درمانی و فرصتت نامشخص! آنشب که دردل کردی... آنشب روی تراس... قسم خوردم تا وقتی باشی یا باشم (معلوم نیست فرصت کداممان زودتر تمام شود) بمانم با تو...

 

و من شادم!

همین


برچسب‌ها: روز نوشت, مرور, شوق, شادی
 |+| نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1391ساعت   توسط عاصی  | 
دیروز که اون پست "مجردی" رو نوشتم تا حالا فکرم مشغوله... خیلی به گذشته ها فکر کردم...

عاصی دختر ترسویی بود... بچه گی هاش از همه چیز میترسید... از اینکه زیر تختش سوسکها لونه کرده باشن... از سوراخ لوله بخاریِ توی دیوار... از اینکه زیر تختش یکی از اون دریچه های فاضلاب کف خیابونای امریکا که توی فیلما دیده بود وجود داشته باشه و یک باره باز بشه و "ترتلس" ها یا همون "لاک پشت های نینجا" از توش بریزن بیرون یا اینکه "رمبو" و "راکی "و "فرانکی" بیان بیرونو شروع کند به جنگیدن با همدیگه!! (اونموقع ها نمیفهمیدم راکی و رمبو یه نفرن!!!)

از کنار ماشینهای بزرگ رد نمیشد چون میترسید از چرخای بزرگشون... از اینکه لاستیکشون یهو بترکه... و اونو پرت کنه به دور دستها... یا اینکه پیچ های چرخش پرتاب بشه بیرون و بخوره توی چشمش وکور بشه.... (هنوز هم با وجود رانندگی با اغلب ماشین های بزرگ و سنگین تا حدودی این ترس با منه و از چرخ ماشینهای بزرگ میترسم)

من واقعن ترسو بودم......

میترسیدم مامانم بمیره و من مجبور شم با دیو و خانواده ی مزخرفش (ما اونموقع ها طبقه ی بالای خونه ی مادر بزرگم اینا زندگی میکردیم) زندگی کنم و اونا مثل خانم و آقای تناردیه از من کار بکشن و من بشم کلفتشون و نزارن برم مدرسه!!

اما از وقتی با سیاست های مامانم دیو این خونه ی بزرگ رو خرید و ما از اون محله ی مزخرف اومدیم به این محله ی آروم و ساکت و تمیز توی یک خونه ی نو تر که اتاق خواب من اندازه ی کل هال و پذیرایی خونه ی قبلی بود!! ترس های من شکلش عوض شد....

من از این خونه میترسیدم... همیشه حس میکردم کسی توی این خونه مراقب منه و میخواد منو بکشه....  اوایل که ما اومدیم این خونه همه توی ماشین بودیم که یک تصادف شاخ به شاخ با سرعت ۱۰۰ کیلومتر داشتیم و نزدیک بود مادرم و داداشم که اونموقع سه ماه بود توی شکم مامان داشت رشد میکرد بمیرن... خدا اونارو به من برگردوند... من تا یک سال مریض بودم... حرف نمیزدم... غذا نمیخوردم....موهامو میکندم... صورت یا تنمو زخم میکردم... از حمام خونه مون که تقریبن ۱۵متر مربع بود میترسیدم و سعی میکردم حموم نرم!! یکسال مادرم آب میشد از غصه ی رفتار من و من خوب نشدم... از دم غروب من چنان وحشتی تمام وجودمو میگرفت که شب نمیتونستم بخوابم... هروقت هم میخوابیدم میدیدم مومیایی ها یا جنازه های ساند ترک تریلر مایکل جکسون از توی باغچه و حیاط خلوت خونه اومدن بیرون و دارن توی خونه پرسه میزنن.....

از اونجایی که از این خونه متنفر بودم... از دیو متنفر بودم... از وسایل خونه متنفر بودم... از رنگ دیوارا و کف متنفر بودم...و هیچ وقت مهمونی تولد نداشتم(دیو میگفت این قرتی بازیا از سن تو گذشته!! دقیقن کی این حرف رو به من زد؟ ۱۲ سالگی!!) من خودم دوست نداشتم کسی رو دعوت کنم خونمون چون خجالت میکشیدم... مامانم مریض بود... دیو هم نفرت انگیز بود و نمیخواستم کسی اونو ببینه.... من اسباب بازی نداشتم... یا لااقل خودم اینطوری فکر میکردم.... من باربی نداشتم... عروسک پولیشی نداشتم... وسایل آشپزخونه و خاله بازی نداشتم.... کلی ماشین اسباب بازی و لِگو و حیوونای جنگل و دایناسورای کوچیک و ترتلس و تِرول داشتم که دختر عموم (۲۹ روز از من کوچیکتر بود) هیچ وقت با اینا با من بازی نمیکرد و میگفت تو اسباب بازی نداری...

به نظرم خونمونم زشت ترین خونه ای بود که دیده بودم! بنابراین من هیچ وقت مهمونی ندادم و دوستامو دعوت نکردم...

خیلی وقتها شد که تنها بودم.... از ۱۷-۱۸ سالگی بارها و بارها تنها بودم توی خونه! برای خودم غذاهای عجیب غریب درست میکردم.... خیلی هم زیاد از فست فود غذا سفارش میدادم... فیلم های قدیمی که دوست داشتم رو بارها و بارها نگاه میکردم... اپرا رو با صدای خیلی خیلی بلند گوش میکردم و کسی نبود مسخره ام کنه! حتی چند بار توی سیستم سینمای خانگی فیلم های پو.رن رو با صدای بلند تماشا کردم!!! با لباس زیر و حتی بی لباس زیر توی خونه چرخیدم و وسط هال خوابیدم و ظرفارو اینور اونور خونه پخش کردم و تا آخرین لحظه های آمدن دیگر اعضا ظرفی نشستم!! به حد مرگ توی خونه سیگار کشیدم حتی قلیون خریدم برای وقتای تنهایی!! با در باز در حالی که صدای ضبط صوت تا آخر زیاد بوده رفتم حموم!! پرده هارو میکشیدم و ساعت رو از روی دیوار برمیداشتم و سعی میکردم نفهمم چه ساعتی از شبانه روزه و ممکن بود ساعت ۴ بعد از ظهر صبحانه بخورم  و ۹ شب ناهار و ۳ صبح شام!!! به گمونم کل خلافهای من همینا بوده!!

اما هیچ وقت هیچ کسی رو وارد حریم خونه نکردم... هیچ وقت.... خط قرمز دور من تا سه چهار سال پیش فقط محدوده ای بود که من و مامانمو داداشمو خواهرم توش جا میشدیم! و نه هیچ کس دیگه! نه کسی رو دوست داشتم نه کسی رو راه میدادم نه از مسایل بین این ۴ نفر با کسی حرف میزدم... حتی از فامیلِ نزدیک هم هیچ کس تا به حال اتاق خواب منو ندیده!!

الآن چند ساله محدوده ی دومی هم تعریف کردم برای خودم... حالا دوستامم میارم توی یه حلقه که یه کم دورتره اما وجود داره... اما هنوز هم کسی از فامیل توی محدوده ی من قرار نمیگیره... من شاید از خیلی از پسرا تو این وب نام برده باشم... اما هیچ کدوم حتی وارد حریم دوم هم نشده بودن چه برسه به اول! فقط میتی کمی وارد حلقه ی دوم اطراف من شده بود که همان وقت ها تمامش کردیم و رفت!!

نمیدونم این چیزایی که گفتم چقدر بده و چقدر در زندگی متاهلی یا آینده ی مجردی میتونه تاثیر منفی یا مثبت داشته باشه! فقط امیدوارم در آینده همونجور که عسل توی کامنتش گفت با دوستام رفت و آمد کنم و مهمونی بدم و مهمونی برم و سوسایتی قویتری داشته باشم...


برچسب‌ها: غرولند های بی پایان, توهمات, مرور, واقعیت
 |+| نوشته شده در  بیستم شهریور 1391ساعت   توسط عاصی  | 
از در خانه میزنم بیرون... هوا هنوز خنک است... با نوک انگشتان آستین مانتو را میکشم و همزمان کشش را به دستانم منتقل میکنم و یک نفس عمیق! چشمهایم را باز میکنم میبینم سربازی که در حال عبور است با دهان باز این صحنه ی لذت بردن من از یک نسیم خنک اول صبح زیر یاسهایی که از روی نرده ی آهنی حیاط ریخته توی کوچه و در روز اول شهریور هنوز گل دارد و عطرپراکنی میکند را تماشا میکند! لبخند میزنم میگویم :صبح بخیر سرباز!! هاج و واج تر نگاه میکند! من به راهم ادامه میدهم!

توی مسیر به دیشب و دیروز فکر میکنم... تصمیم میگیرم بخشی از مسیر را پیاده بروم! هوا هنوز خنک است و فرصت هست! هرچند من هیچ وقت به موقع نمیروم سرکار! همیشه تاخیر هایم پاک میکنند تایم اضافه کاری را!

یک دوستی داشتم... در آن فیس.بوک آشنا شدیم... افکارمان شبیه هم بود... قطر زندگی میکرد... خیلی با هم حرف میزدیم... خیلی مرا تجزیه تحلیل میکرد... ساعتها از قطر تماس میگرفت و .... همیشه میگفت: عاصی... تو یا باید خودت و طرز فکر و زندگی ات را عوض کنی یا از ایران بروی! اینجا جایی برای امثال تو نیست! میگفتم: ناپلئون جان... مگر من چه کار کردم؟ چه هنجاری را میشکنم مگر؟! من از آدمها نمیترسم! از آشنایی های ساده و بی منظور نمیترسم... من دوست دارم با مردم دوست باشم... ببینمشان... حرف بزنم... بشناسمشان... فکرشان را زنده گی شان را! بنشینیم چایی بنوشیم و حرف بزنیم و سیگاری دود کنیم! بعد هم اصلن برویم دنبال کار خودمان! میگفت: تو زیادی راحت میگیری! آدمها نا امیدت میکنند عاصی.. میرنجی... میشکنی... آنها فکر دیگری میکنند راجع به تو! آنها نمیتوانند هضم کنند تو بیمنظور حرف میزنی! میخندیدم به حرفهایش! ناپلئون خیلی سخت میگیری ها.... چند وقت بعد آمد ایران! مشهدی تبار بود! گفت مشهدم و میخواهم بیایم تهران ببینمت! خندیدم! خوشحال شدم! چهره اش که شبیه ناپلئون بود اما خودش میخواست فکر کنند شبیه آرش است!! که نبود! فرقی نمیکرد! افکارش مدرن تر از روزگارش بود! روز قبل از تهران آمدنش حرفهایی زد که واماندم از تعجب... میگفت نمیتواند فقط یک دوست معمولی باشد... نمیتواند دوستم نداشته باشد... نمیتواند دروغ بگوید بیش از این... میخواست تا همیشه "مال" او باشم!! و همین کلمه ی "مال" همه چیز را خراب کرد! من "مال" کسی نیستم و نمیتوانم باشم! نخواستم ببینمش... اتمام حجت و تمام...

هنوز خیلی به حرفهایش فکر میکنم... در چند هفته ی اخیر بارها به وضوح شکستم! از همان سوء برداشتها! از همان بدفهمی ها!  ناپلئون جان... هرجا که هستی سرت سلامت بادا... حق با توست... من به اینجا تعلق ندارم!

 

پ.ن: مخاطب خاص ندارد!


برچسب‌ها: روز نوشت, مرور, فانتزی های دخترانه
 |+| نوشته شده در  یکم شهریور 1391ساعت   توسط عاصی  | 
ترحم نميخواهم از هيج كدامتان

نباشيد ارجح است به اينكه دل بسوزانيد

عاصي نيازي به دلسوزي تان ندارد


آيه براي من مي آوري؟! دختر من  ٨ ساله  بودم كه همه اش را حفظ بودم... زيره به كرمان آوردي!!!

مرا اين حرفها آرام نميكند... روي آتش زير خاكسترم بنزين ريختند ديشب . اينقدر ميسوزم كه ذغال بشوم و خاموش!

من محكومم به بودن راست ميكويي... اما تمامش ميكنم

دكتر گفت الكل دوباره يعني سرطانت را جدي نگرفته اي ! من از ديشب شروع كردم به جدي نگرفتنش!!

زياد طول نميكشد



برچسب‌ها: مرور, روز نوشت, غرولند های بی پایان
 |+| نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1391ساعت   توسط عاصی  | 
موبایل را بر میدارم

نامش را سیو کرده ام "کمانگیر"

تایپ میکنم: کمانگیر؟!

دکمه ی پاور گوشی را میزنم و فکر میکنم حالا کو تا کمانگیر جواب مارا بدهد... لحظه ای بعد صفحه ی گوشی روشن میشود... نوشته : جان دلم؟.... دلم تالاپی می افتد پایین! نکند این عادتش باشد و به بقال سر کوچه شان هم همینطور جواب بدهد؟!!!!!

مینویسم: به! چه سریع! هیچی! خواستیم خودنمایی کرده باشیم بر صفحه ی مبارک تلفن همراهتان که به حمدالله میسر شد! از حال ما هم اگر بخواهی بعد از ۴ ساعت از آخرین تماس چیزی بدانی خوبیم شکر! حالِ شما چون است؟!!

سریعتر از قبل جواب آمد: خوبم عزیزم... حس خوبی دارم که باهاتم!

نوشتیم: خدا شما و این حس خوبتان را که هنوز مارا ندیده اینقدر شدید است برای ما و این دل خسته مان حفظ کند! بلـــــــــــــــــــــند بگو آمــــــــــــــین!

نوشت: من آدم شناسم عاصی خانوم! آمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین!!!

 

 

حالا که فکر میکنم میبینم من به قدری تابلو هستم و احساسات درونی ام را بروز میدهم که از همین سوراخ در بچگی هزاران بار گزیده شدم!

تا خطایی میکردم همه میفهمیدند و شروع میکردند به سین جیم و یک دستی زدن و بالطبع ما هم از روی سادگی دو دستی تحویلشان میدادیم!!!

و نه که فکر کنید بزرگ شدیم خوب شدیم و دیگر کسی سر از کارمان در نمی آورد ها... نخیر! مثلن این ۲ روزی که ما حالمان زیاد خوش نبود حمام نرفته ایم و برای عاصی که صفت تفضیلی اش در کودکی "مرغابی" بود ـ بسکه سر و تهش را میزدی یک لگن آب کرده در حمام برای خودش ادای اعیان های فامیل که حمامشان وان داشت را در می آورد ـ یعنی فاجعه! و همه ی نزدیکان قاعدتن با دیدن موهای چرب شده و به هم چسبیده ی ما به خوب نبودن حالمان پی خواهند برد!!! و جویا میشوند و ما هم در دروغ پردازی چیره دستیم اما آخرش یکهو یک سوتی میدهیم در حد معدلات ساده ی کلاس اول دبستان که هر گاگولی پی به دروغ بودن گفتارمان ببرد چه رسد به اطرافیان که فیثاغورسی هستند برای خودشان!!!!!

 

 

 

یک موقعی هم ما مثلن دین داشتیم و چیزی که میگویند نماز است را میخواندیم و هر وقت از خواندنش معاف بودیم هم آرایش چشممان زیاد میشد ـ که مجبور نبودیم برای وضو پاکش کنیم ـ هم لاک میزدیم... بعد فهمیدیم همه ی اطراف و اکناف تاریخ دقیق را محاسبه کرده آن ۲روز را هم لحاظ کرده شرط بندی سرِ روز اول ما و غیبتمان از سر کار یا کلاس درس میکنند! این بود که دیگر لاک نزدیم و الآن هم که دیگر هیچ وقت بی لاک نیستیم! این را فقط برای خواندن مطلب مشابهی در آرشیو یک وبلاگ  و یاد آوری گذشته ها بیان کردم!


برچسب‌ها: روز نوشت, مرور, واقعیت
 |+| نوشته شده در  بیست و سوم مرداد 1391ساعت   توسط عاصی  | 
توضیح حال فعلی ام ـ با توجه به اینکه درکش حتی برای خودم هم سخت است ـ کاری غیر ممکن به نظر میرسد....

اینکه چرا از جدی شدن رابطه و دل بستن به شدت فرار میکنم....

اینکه چرا آدمها را دوره ای کرده ام و تاریخ مصرفشان شده است دو هفته ای و نهایتن یک ماهه....

آدمی که ۵ شنبه شب دیدمش خیلی خوب بود... خیلی... اصلن خیلی کلمه ی کوچکی است برای کسی که تا این حد تطابق دارد با ایده آل هایم... اما من بعد مکالمه ی کوتاه همان شب شماره اش را پاک کردم... تا شنبه شب هم خبری نبود تا اینکه خودش تماس گرفت... ۲ ساعت صحبت... حرف هایش رنگ و بوی یک رابطه ی جدی داشت...

 چیزی که خیلی نظرم را جلب کرد نگاهش به گذشته ی خودش و دیگران بود... مثلن به هیچ عنوان از نفر قبلی زندگی اش بد نگفت! حتی دعایی هم در حقش کرد... که: او باعث خیلی از پیشرفتهایم شده و هرجا هست خدا حفظش کند و بهترین ها نصیبش شود... خیلی خوشحال شدم از اینهمه بزرگی قلبش!

اما من جواب مسیج هایش را یک خط در میان میدهم... به او زنگ نمیزنم... قلبم فریاد میزند دوستش بدار او تو را به اوج میبرد... اما مغزم فرمان میدهد: خاموش! بس است هرچه بدی دیدی... مگر دکترت نگفت اول آرامشت را پیدا کن بعد وارد رابطه ی جدی شو؟! خب پس ببند دهنتو و بنشین سر جایت! و قلبم در سکوت مثل کودکی ۵ ساله که برای تنبیه پشت دستش زده اند به گوشه ای میرود و کز میکند و زانوهایش را بغل میکند و چشمانش تر میشود و با غرور نمیگذارد اشک هایش بریزند...

 

عاصی از چیزی نمیترسد... فقط از اینکه در تنهایی بمیرد... عاصی حتی از لو رفتن رازهای بزرگ زندگی اش هم دیگر نمیترسد... عاصی دوستی دارد که همه ی رازهایش را به او گفته! عاصی قوی شده است... عاصی از دیو نمیترسد... حتی از وجود داشتنش خجالت هم نمیکشد... عاصی فقط تحملش میکند....

عاصی شدیدن زن احساساتی است... زیر آن ظاهر خشن... زیر آن تیپ مردانه.... زیر آن اخم دائمی... زیر آن صدایِ از عمد دورگه شده... عاصی شدیدن احساساتی است!

عاصی بیشتر از آنکه نیاز داشته باشد کسی اورا دوست بدارد نیاز دارد که او کسی را دیوانه وار پرستش کند... عاصی نیاز دارد زن باشد! خودش را برای کسی بیاراید... برای کسی با عشق غذا بپزد... لباسهای مردی را ـ که به تنش بزرگ باشد ـ بپوشد و بوی تن مردش را عمیق نفس بکشد... عاصی نیاز دارد قربان صدقه برود...

دست خودش نیست... عاصی دختر زمان سریالهای عاشقانه بود.... عاصی میخواهد مهین باشد در همسران... عاصی میخواهد در خانه ی سبز شوهر وکیلش را بی نهایت دوست بدارد... عاصی میخواهد زن باشد و خیلی مهربان باشد و همه حسرت زندگی عاشقانه اش را بخورند....

هر بار عاصی برای کسی زن شد... مهربان شد... عاشق شد... عشق ورزید... غذا پخت... لباس خرید... و شدیدن به خودش و وضعیت ظاهری و باطنی و جسمش رسید.... هر وقت خواست عاشق باشد.... نشد که نشد... یکبار طرفش امر بَرَش مشتبه شد که حالا که زنی چون عاصی اینجور مرا گرامی میدارد پس حتمن من خیلی مَمَل هستم برای خودم! پس از عاصی بهتر هم گیرم می آید!!! و رفت!

یکبار هم که عاصی ۲ سال (دقیقترش میشود یک سال و ۸ ماه و ۱۵ روز) عشق ورزید طرفش روز به روز سخت گیرتر شد... شاید از اینکه این عاصی عاشق را از دست بدهد می ترسید... روز به روز عاصی را محدود تر میکرد و عاصی برای خرید یک روزنامه از دکه ی سر کوچه که فاصله اش تا خانه شان ۲ دقیقه بود یا باید صبر میکرد که او بیاید و برود برایش بخرد یا اینکه تمام این مدت ۲ دقیقه ی رفت و برگشت را به انضمام ۵ دقیقه قبلش برای توضیح اینکه چه چیزی پوشیده و چه میزان آرایش دارد و غیره را با موبایل حرف میزد! خب عاصی خسته شد از این قفس طلایی دورش... از مزد شکاکش... از سخت گیری هایش... عاصی برید... اینبار عاصی رفت... اول از زندگی عاشقانه دوم از زندگی عادی و بعد هم از ایران... دیگر نمیتوانست تهران باشد ... تهرانی که هر گوشه اش را با او خاطره داشت... کار را بهانه کرد و رفت و چند ماه بعد برگشت... و بعد هم که داستان میتی و ....

 

 

عاصی دیگر خسته شده

عاصی دیگر نمیخواهد و نمیتواند باز هم عاشق کسی بشود که نفهمد چرا عاشق شده؟! و نفهمد این نیاز عاصی است که عشق بورزد...

 

 

پ.ن:

کسی هست بتواند کمکی به عاصی بکند؟ نصیحت نمیخواهم... ایده لازم دارم

بعد نوشت:

این پست حرف دل من را زده

خیلی دوستش دارم


برچسب‌ها: واقعیت, مرور, فانتزی های دخترانه, غرولند های بی پایان
 |+| نوشته شده در  بیست و سوم مرداد 1391ساعت   توسط عاصی  | 
با صدای ناله هاش بیدار شدم... دیشب تا دیر وقت بیدار بودم... حالم خوب نبود...

اومدم لباس بپوشم و  برم بیرون که بمونه و به درد خودش بمیره... دلم نیومد... به زور مثه یه بچه بلندش کردم و لباس تنش کردم و بردمش درمونگاه.... براش ظرف گرفتم استفراغشو جمع کردم... بدوبدو رفتم داروخانه سرم و آمپولشو گرفتم... سرم تو دستش بود بالا سرش بودم که دستشو خم نکنه... هر بار دستشو خم میکرد و به آرومی دستشو صاف میکردم... بیدار میشد و بهم فحش مادر میداد... رگای گردنم باد کرده بود... میدونه چقدر روی مادر حساسم... به خودم هرچی میگه فقط نگاش میکنم... اما مادر...

 یه تیغ جراحی اونجا بود... رفتم در اتاق سرم تراپی رو بستم... اومدم تیغ رو برداشتم... میخواستم شاهرگشو تو خواب بزنم... قلبم تند تند میزد... نفسام پر سر و صدا شده بود... لغزش قطرات عرق رو روی پوستم حس میکردم که تیره ی کمرو گرفتن و دارن میرن پایین..

یاد چشمای همیشه نگران مادر افتادم... تیغ رو پرت کردم یه گوشه...

پرستارو صدا زدم... سرمش تموم شده... پرستار قیافمو دید... گفت: بزار فشارتو بگیرم... حالت خوب نیست... فشارم ۱۸ بود... دکتر گفت باید قرص ضد فشار بدم بهت... سرمو انداختم پایین و رفتم ماشین و آوردم دم در درمونگاه... اومد سوار شد... مخدر مسکن ها کار خودشو کرده بود... حالش خوب بود... اما من هنوز قلبم تو گوشم میزد...

 

رسیدیم خونه... ماشینو نبر لازمش دارم! گفتم : کی از شرت خلاص میشم من؟ در حیاط رو محکم بستم... دست داداش کوچیکرو گرفتم و پیاده رفتیم سمت مدرسه اش برای کلاسای تابستونیش... دیر رسیدم سر کار... همکارا همه به جای سلام صبح بخیر بهم متلک گفتن... منم برای اینکه حس وجدان درد رو بهشون منتقل کنم گفتم: پدرم حالشون به هم خورده بود برده بودمشون بیمارستان.... قیافه شون عوض میشد و عذرخواهی میکردن!

تو دلم بهش بد و بیراه میگفتم... پدر؟؟؟!!! به توام میگن پدر؟!!!

هیچ کدوم از وقتایی که به حضورت یا حمایتت یا پولت نیاز داشتم نبودی! من ۲۱ سال پیش تورو دفن کردم... ۲۱ سال پیش فکر کردم یتیمم و همه چیز به خوبی میگذره! قبر نداری که بیام سرش گریه کنم! اگر داشتی هم من نمیومدم... چه خوبی کردی که برات خیرات کنم؟ جز اینکه باعث شدی با مفهوم نفرت با تمام سلولای تنم آشنا بشم؟؟!

 

 

 

 

دیشب میگه: بچه دوست داری آسی؟ میگم: نمیدونم... بهش فکر نمیکنم...خیلی زوده به این چیزا فکر کنم.... میگه خب حالا واسه آینده... میگم: چرا! خیلی... فقط به یه شرط! ـ چه شرطی؟! ـ یه بابای خوب پیدا کنم واسش!

اینو که میگم بغض میکنم... تموم شدن شارژ گوشی رو بهونه میکنم و قطع میکنم و های های گریه میکنم...


برچسب‌ها: واقعیت, روز نوشت, مرور, سوزش
 |+| نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1391ساعت   توسط عاصی  | 
این یک کامنت خصوصی است:


سه شنبه 17 مرداد1391 ساعت: 21:41 توسط:تو
واقعا برات متاسفم که اینقدر بدبختی آویزون مرد زن دار شدی...
 وب سایت   پست الکترونیک
[ نظر خصوصی ]
وبلاگ


خب

آقا یا به احتمال قوی خانم "تو" عزیز

خوب بود نمیترسیدی و ردی از خود برجای میگذاشتی تا بتوانم این حرفها را در گوشت بگویم نه اینکه یک پست را حرام این حرفهای صد تا یه قاز بکنم... افسوس که ترسو تر از این حرفها بودی!

اینکه از کجا به این نتیجه رسیدی که من آویزان یک مرد زن دار هستم البته با توجه به سطح شعوری که من از بعضِ خوانندگانم سراغ دارم خیلی عجیب نیست!

من در دو مطلب راجع به آقای "مرد" توضیح دادم... کسی که آشناست... دوست خوانوادگی است! همه ی فامیل و دوست و آشناهایش میدانند که او گاهی به من زنگ میزند و کمک فکری و حتی بعض اوقات مالی به یکدیگر میکنیم! حتی هر وقت سگ شده باشد و تیشه به ریشه ی زندگی نکبتش میزند همسرش با من تماس گرفته شرح ماوقع میدهد و میخواهد من کمی نصیحتش کنم!

من این "مرد" را سالهاست میشناسم... حتی قبل از ازدواجش... او خیلی مرا دوست دارد اما نه به عنوان یک دوست دختر یا معشوقه! او وقتی را با من نمیگذراند... او برای من پول خرج نمیکند... من نیاز های جسمی و جنسی اورا برآورده نمیکنم... ما رابطه مان علنی است!

البته این جامعه پر است از افرادی که در محیط های بسته رشد کرده باشند و نفهمند دو نفر انسان بدون در نظر گرفتن جنسیتشان میتوانند با هم دوستانه تعامل و همفکری کنند! من به تو حق میدهم... شاید قربانی همین دست رابطه ها و خیانت ها باشی.. اما عزیزم... وبلاگ را که بخوانی میبینی من چیزی کم ندارم که نیاز داشته باشم به قول شما آویزیان یک مرد بشوم! هم مال دارم هم جمال! نیازی ندارم زندگی کسی را نابود کنم! آنها که مرا دیده باشند گواهی میدهند بر صحت گفتارم!

برداشت غلطت از آنجاست که گفته بودم : آرزو میکند من بانوی خانه اش بودم! میدانم اینجایش را بد فهمیده ای! همین آقای "مرد" از اخلاق مردانه و مرام و منش ما خوشش می آید... اما هزاران بار به خودش گفته ام من هم گل بی خار نیستم! الآن که من مدام مشکلات تورا از دور میبینم و نصیحت میکنم و راهکار میابم برایت فکر میکنی بانوی خوبی میشدم... اگر زیر یک سقف با من میزیستی باز هم مشکلاتت کم نبود!

من خیلی هم از این کامنتت نرنجیدم! از این بدتر هایش را زیاد دریافت میکنم... فقط دیدم اینبار به علت توضیحات ناکافی دارم برداشت غلطی ولو برای آنان که از نزدیکتر مرا میشناستد ایجاد میکنم...

من این پست را در جهت توجیه خودم ننوشتم! اینجا همیشه برداشت آزاد است! فقط مقداری روشنگری لازم بود!

والسلام... عرایض تمام


برچسب‌ها: واقعیت, مرور
 |+| نوشته شده در  هجدهم مرداد 1391ساعت   توسط عاصی  | 
سنگ                                  میتواند شیشه را بشکند
سنگ                                  میتواند مجسمه ای زیبا باشد
سنگ                                  میتواند پوشش آرامگاه ابدی باشد
سنگ                                 میتواند الماس باشد
سنگ                                 میتواند گنجشک هارا بی مادر کند
سنگ                                میتواند پی یک خانه باشد
سنگ                                میتواند حتی بسوزد و گرما ببخشد!
من و تو آن سنگیم....
تو خود انتخاب کن که شیشه ی دلم را بشکنی یا نگین انگشترم باشی!



پ.ن:

وبلاگ سال 2010 ام رو پیدا کردم! توی بلاگر بود و فیلتر!

این شعر رو توی اون وبلاگم نوشته بودم

کلی خاطره ی تلخ و شیرین برام زنده شد

خودمم تعجب کردم با این بی استعدادی تو شعر گفتن چه اصراری داشتم به شعر گفتن!!!



آشپزخونه رو تمیز کردم...زمینو تی/طی کشیدم...گاز رو پاک کردم... جارو کشیدم...گردگیری کردم...غذاهارو همونجوری دست نخورده گذاشتم تو یخچال... و خسته و داغون نشستم رو کاناپه! حالا که خوب فکر میکنم میبینم من زنی نیستم که بتونم هرروز از این کارا بکنم!

حق با گلابتونه! من آمادگیشو ندارم


برچسب‌ها: مرور, روز نوشت, غرولند های بی پایان
 |+| نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1391ساعت   توسط عاصی  | 
چرا نمیشود بعضی از آدمهای خوب را کپی کنی یک نسخه برای خودت داشته باشی؟! اصلن حق کپی رایتش را هم هرچقدر بود میدادیم!

مثلن همین دوستمان را یا مثلن اینیکیشان را کپی میکردیم یک نسخه ی فشرده شده شان را میگذاشتیم جیبمان میرفتیم دور دستها!!!

یا مثلن تر آن آقای "مرد" را که دوست ماست و ما سالهاست میشناسیمش و گندی زده است در زندگانیش که قابل برگشت نیست را..........!!

او اینقدر خوب است... اینقدر مهربان است... اینقدر خوب مارا میفهمد... اینقدر خوب حتی بهتر از خود ما آمار روزهایی که اعصابمان قرمز میشود را دارد!! اینقدر حواسش جمع است آنروزها مزاحممان نشود یا اگر کار واجبی هم بود و مزاحممان شد هرچقدر نق بزنیم غر بزنیم و گریه کنیم و لوس بشویم خم به ابرو نمی آورد...

بهترین سنگ صبور ما بوده و هست... همه چیز زندگیمان را برایش گفته ایم و بارها روی شانه هایش گریه کرده ایم... بارها دعوا کرده ایم... به خودمان و به او فحش های خیلی رکیک داده ایم و او فقط به فحش هایی که به خودمان دادیم عکس العمل نشان داده و سهم خودش را حواله کرده به یک عضو پرکاربردش و با لبخند گفته: آسیِ من! خانوم کوچولو! هروقت آروم و منطقی شدی راجع بهش حرف میزنیم!!!

اصلن ما اینقدر خوبی هایش را دوست داریم که در این چند سال اخیر مطمئن شدیم جز او با هیچ مرد دیگری نمیتوانیم زندگی کنیم!!!!

اما............

خودش میگوید دلیل اینهمه صبرش و مهربانیش و دست و دلبازیش در توجه و کمک تنها به این دلیل است که در تمام ۳۸-۳۹ سال زندگیش فقط عاشق ما شده و روزی هزار بار بر خودش لعنت میفرستد چرا ۸ سال پیش مارا ندیده که آن اشتباه فاحش را نکند و الآن هم ما بانوی خانه اش باشیم؟!

هرچقدر او خوب است صورتش زشت است!!! اما ما هیچ وقت صورتش را نمیبینیم! قلبش از طلاست و مهرش مثل خورشید بی انتهاست! برای من همین ها کافی است تا بدانم که میتوانستم یک عمر دوستش بدارم و برایش هر کاری خواست بکنم و او تنها مرد دنیا برای من باشد....

حیف... افسوس... نه او میتواند از پسرک دست بکشد نه من راضی میشوم زندگی ۸ ساله اش را هرچند نکبتی خراب کند... آنروزها که وقتش بود نکرد... حالا با وجود پسرک ۱.۵ ساله خیلی دیر است...

 

اگر میشد از او یک کپی برای خودمان میگرفتیم یک کمی هم با فوتوشاپ قدش را بلند تر میکردیم فکر کنم دیگر تا آخر عمرمان هم چیزی از خدا نمیخواستیم!!!

 

مهندس "فالوده" مشکی پوشیده... من هم... میبینمش و به سمتم نمی آید فقط از دور میپرسد رئیسش را در این نزدیکی دیده ام یا نه؟! میگویم ندیدمش ... و ادامه میدهم : چرا مشکی پوشیدید در این گرما؟! عوضِ اینکه بگوید: خودت چرا مشکی پوشیدی؟تو که بیشتر اذیت میشوی تنها گفت:همینجوری! من هم با یک لبخند تلخ آروم گفتم: اون تی شرت قرمزه بیشتر بهت میاد!! بی آنکه جوابم را بدهد لبخند زد و رفت و من در خلاف جهت رفتنش به راهم ادامه دادم و باز زیر لب هزار بار آن فحش های رکیک را تکرار کردم.... هم به او و هم به خودم.......

(د...ه لعنتی چرا دوسم نداری؟؟؟          ک....ه دیوونه واسه چی دوسش داری؟؟!!!)

 

 

پ.ن: اصن اگر کپی میشد ما اخلاق "مرد" را کپی میکردیم روی اندام "فالوده"!!!

به به ....

دلم ضعف رفت برای همچین ترکیب دلنشینِ گوارایی!!

همانا قِلمان بهشتی میباشد!!!


برچسب‌ها: فانتزی های دخترانه, قلقلک, غرولند های بی پایان, مرور
 |+| نوشته شده در  دهم مرداد 1391ساعت   توسط عاصی  | 
آخرین باری که رفته بودم راه آهن ۱۳ ساله بودم! آن بار هم قرار به مشهد بود! من بودم و تعدادی از دوستان مدرسه به همراه مدیر و ناظم! همین!!!

هیجان اولین سفر بدون خانواده! هیجان قطار های سبز که تازه به خطوط ریلی آمده بودند و خیلی شیک بودند!! کلی هیجان دیگر که یادم نیست!

تابستان بود... تازه امتحانات مدرسه تمام شده بود! خیلی خوش گذشت!

چقدر سالن انتظار از آن سالها تغییر نکرده بود! فقط پیر شده بود!! و من هم آن دخترک مو نارنجی با فرقی از وسط باز کرده و مانتوی بلند آبی نبودم!!!

بدرقه ی مادر خیلی سخت بود.... فقط از فکر کردن به نازنینی که نمیشناسمش اما دلم این روزها خیلی نزدیکش بود های های گریه میکردم... خدایا... زبانم بند آمده.....

 

چقدر آدمها با هم فرق میکنند... چقدر فرهنگ های متفاوت داریم!

در سالن قبل از مغرب خانواده ای رسیدند، مردی در لباس روحانیت همراه هیئتی متشکل از چند زن و بچه های قد و نیم قد رسیدند! فرش پهن کردند و در کنار سالن انتظار سفره ی افطاریشان گستردند!

نیازی نیست بگویم خیره مانده بودم به زنهایی که یک دستشان به چادرشان بود و خیلی کیپ آنرا بر روی صورت محکم کرده بودند و فقط ۷/۱ چهره شان دیده میشد و با دست دیگر قاشق قاشق غذا میخوردند و همچنان آن ۷/۱ حفظ میشد؟! یا اینکه کلن ۲ سفره پهن کردند و زنانه مردانه جدا نشستند؟!!!!! حتی پسر بچه های ۲-۳ ساله نزدیک مادرهاشان ننشستند!!

اینهمه افراط لازم است آیا؟!!!

 

 

چند سال پیش زمان دانشجویی برای پروژه درس عکاسی رفته بودم میدان راه آهن، موزه ملی و سر در باغ ملی را سیاه سفید عکس گرفته بودم و ظهر جمعه را در جنوب و اواسط شهر چرخیده بودم و از هر در و دیواری که بوی قدیم میداد نقشی ثبت کرده بودم بر نگاتیو!  دیشب هم باز تمام خیابان پهلوی رایک نفس راندم و از خلوتی اش لذت بردم و نقش ثبت کردم بر نگاتیو روح!


برچسب‌ها: واقعیت, فانتزی های دخترانه, روز نوشت, مرور
 |+| نوشته شده در  دهم مرداد 1391ساعت   توسط عاصی  | 
چند روز است دارم مدام با او صحبت میکنم... گاهی از حرفهایش عصبانی میشوم... گاهی گریه ام میگیرد از بغض توی صدایش... مگر یک دختر ۵ ساله چه دیده است در زندگیش که صدایش بلرزد و بغض کند؟؟؟

چند روز است دخترک دل به دل ما داده و هی برایمان حرف میزند هی شیرین زبانی میکند هی از عمد سین را نوک زبانی میگوید که ما فکر کنیم با مزه است!! ما هم دعوایش نمیکنیم! میگذاریم دلش خوش باشد!

دخترک میگوید دلش سفر میخواهد! قول داده ایم به زودی ببریمش سفر!

دخترک میگوید دلش آدامس بادکنکی فوتبالی میخواهد! از همانها که مادرش نمیگذاشت بِجود که دندانهایش خراب نشود!! که الآن حتی یک دندان سالم در دهانش نیست!!!

دخترک عصر های تابستانی پارک ساعی را طلب میکند... میخواهد باز موهایش را دوگوشه ی سرش ببندم و برایش از خانه نان خشک بردارم که بریزد برای مرغابی ها! آخر دخترک میگوید: مامانی میدونم پول نداریم ویفر بخریم براشون! اصن مرغابیا خودشون به من گفتن نون خشک بیشتر دوس دارن!

دخترک دلش پیاده رفتن در پیاده روی خ پهلوی را میخواهد از پارک ساعی تا سر تخت طاووس! آخر این مسیر بلندی است! خیلی زیاد است! به اندازه ی اینجا تا کره ی ماااااااه!

دخترک میخواهد یک دستش در دست مادر باشد یک دستش یک نوشمک ۲۵ تومانی را هی فشار بدهد و گلو تازه کند! دخترک میخواهد با مامانی اش لی لی بازی کند!

دخترک هنوز از آن سرسرهِ که شکل یه دایناسور سبز رنگ بود میترسد! هنوز هم سوارش نمیشود!

دخترک هنوز عاشق ردیف سرو های یک اندازه ی پارک ساعی است!

هنوز بوی بد قفس سنجاب ها توی دماغ دخترک است! هنوز میدود پشت مجسمه های حیوانات و حروف الفبای فارسی و انگلیسی قایم میشود که مامان بیاید پیدایش کند هردو از شادی و هیجان جیغ بکشند!

دخترک دلش یخ در بهشت های قدیمی را میخواهد که بیشتر مزه شربت اکسپکتورانت میدادند تا آلبالو اما او با لذت تمامش را میخورد!

دخترک هنوز خیار را از ته گاز میزند و با پوست میخورد! دخترک هنوز یادش نرفته اولین دندان شیری اش توی سیب جا موند و دهانش پرخون شد و تا یک هفته از خجالت حرف نزد!

دخترک هنوز هم صدایش میلرزد... مثل وقتی که مادرش از بیمارستان آمد و یک پتو را بغل کرده بود و یک موجود پشمالوی زشت با موهای سیاه در آن بود و دخترک میخواست مامان را بغل کند گفتند آبجی را اذیت نکن! مامانی برات آبجی آورده! دخترک نتونست بعد از یک هفته گریه و بهانه گیری مامانشو بغل کنه رفت تو حیاطِ بابابزرگ که اونموقع ها براش حکم بزرگترین باغ دنیا را داشت یک اره برداشت و با دستهای کوچیک ۵ ساله اش یک درخت گردوی ۳ ساله را از نزدیکی خاک برید!!!

هنوز دارد با هق هق به بابابزرگش میگوید: چه معنی دارد حیاط شما اینهمه درخت داشته باشد حیاط ما نداشته باشد؟! این را بریدم ببرم باغچه ی خودمان بکارم! و بابابزرگ سفت بغلش کرد و گفت : حسودی نکن جوجه طلا... مامانیت حالش زود خوب میشه! دخترک زد زیر گریه: دیگه مامانی رو نمیخوام! بره همون بچه میمون رو بغل کنه! منم میرم این درخترو بزرگ میکنم میشم مامانیش!

 

دخترک هنوز هم همینقدر لوس است... همینقدر ناز دارد... همینقدر بچه ننه است! همینقدر بی کس است!

 دخترک هنوز هم از اردیبهشت متنفر است! دخترک هنوز هم بلد نیست با عروسک بازی کند! دخترک هنوز هم نمیتواند با دامن درست بنشیند که دیو سرش فریاد نزند!

دخترک خیلی درد دارد... دخترک مخ من را خورده اما عیب ندارد... خوب میشود

کمکش میکنم خوب بشود!


برچسب‌ها: واقعیت, مرور, غرولند های بی پایان
 |+| نوشته شده در  پنجم مرداد 1391ساعت   توسط عاصی  | 
دکتر مجازیمان توصیه هایی میکند که همیشه میخوانیم و عمل میکنیم... اینبار مینویسیم:

سلامتی:

درمان زخم معده ام را نیمه کاره رها کردم.... بعضی وقتها خیلی اذیت میکند... اضافه وزن هم دارم! حدود ۵ کیلوگرم! اما خیلی هم بد نشده ام هنوز اما آن روزهای قدیم را بیشتر دوست داشتم و این اضافه های کوچک شکم و پهلو اعتماد به نفسم را خراب کرده! هدف : باید وزنم را کم کنم... به دکتر میر سلیم هم باید زنگ بزنم و وقت بگیرم

شغل:

شغل جدیدم را بسیار دوست دارم و در آن هم بسیار موفقم! حقوقش بد نیست اما رئیسم منفی باف ترین و نا سپاس ترین فردی است که تا به حال دیده ام... البت که من با او کنار می آیم!!!  هدف: میخواهم کار پیمانکاری بگیرم برای خودم کار کنم و ماشین آلات بخرم و کرایه بدهم تا پیشرفتم چشمگیر تر باشد!

مالی:

خیلی خوب نیست... بدهکاری زیاد دارم... ماشینم را دیو برده فروخته برای تهیه ی ماشین جدید کمی مشکل دارم اما در کل راضی ام! هدف: همان هدف بالا

روابط با اطرافیان:

با خانواده رابطه مان به عدد ابسیلون صفر گرایش دارد... با دوستانم خوبم... با پسرها هم کمی مشکل دارم!! همکارانم برایم حرف در آورده اند و کمی ازشان دلخورم!

و در جذب کردن آدم جدید و پیدا کردن فرد دلخواهم کمی وسواسی و مشکل پسند شده ام! هدف: به زودی باید کسی را پیدا کنم که نیازم به دوست داشتن و دوست داشته شدنم را برآورده کند!! حالا عنوانش هرچه باشد،باشد!!

رشد شخصی:

هیچ چیز جدیدی اضافه نشده است!!! هدف: معلم خصوصی زبان برای گرفتن آیلتس و اقدام برای کارهای مهاجرت...

تفریحات:

قدم میزنم... تفریح میکنم... خرید میکنم... دوستان جدیدم را میبینم... دوستان قدیمم هم برای تعطیلات تابستانی برگشته اند ایران و از هفته ی آینده حتمن برنامه های دیدارمان فشرده خواهد شد!! هدف: بلیط های استخرم دارد باطل میشود... باید کمی استخر بروم! مهمانی هم اگر دعوت بشویم میرویم قرهای کپک زده در کمرمان را تخلیه میکنیم

 

 

تمام اینها را فکر کردیم و نوشتیم

گلابتون جان؟ حالا چه؟!


برچسب‌ها: مرور, انتظار
 |+| نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1391ساعت   توسط عاصی  | 
عادت خوبی داشتیم آنروزها

قدیم تر هارا میگوییم... جوانی هایمان را... که بیشتر در معرض شکستن بودیم...

آنروزها اگر کسی ما را می آزرد.... اولش کمی بغض میکردیم... گریه میکردیم... غر میزدیم... بعد از خانه میزدیم بیرون... پیاده راه میرفتیم... تابستان و زمستان هم نداشت... خ پهلوی را میگرفتیم و سرازیر میشدیم... اینقدر راه میرفتیم و در افکارمان غرق میشدیم تا آرام شویم... یا اینکه اگر به پیاده روی نمیرفتیم سوار مترو میشدیم و میرفتیم بازاربزرگ.... خرید میکردیم... تا سر حد مرگ.... هرچه داشتیم و نداشتیم را آشغال میخریدیم... سبک میشدیم برمیگشتیم خانه...

سالهای بعدترش ماشین را بر میداشتیم میرفتیم خیابان گردی.... بی هدف چرخ میزدیم در خیابان... شکرخدا به قدری هم اخم هایمان را در هم میکنیم که کسی مزاحممان نمیشد....

یا اینکه میزدیم به دل جاده... یکبار یادمان هست با خانه بحثمان شد... شدید... اصولا ما بحث کوچک و غیر شدید نداریم... یا شدید میشود و کار بالا میگیرد یا اینکه اصلن بحثی نمیشود.!!! زدیم به جاده ی چالوس... خیلی خلوت بود... وسط هفته بود... یک پراید هاچ بک داشتیم آن روزها... یکی دو ساعت راندیم ... باران بارید... زمین لغزنده بود... یک "مرد" که دوست خوبی است زنگ زد که دیشب خواب بدی دیدم نگرانت شده ام کجایی؟

داستان را گفتیم... برآشفت... داد و بیداد کرد... مارا به زور برگرداند... از همان وسط جاده دور زدیم و برگشتیم و رفتیم خانه مان... آنروزها یک خانه هم داشتیم که کسی جریانش را نمیدانست... "مرد" آمد... برایمان خوراکی هایی که دوست داشتیم آورده بود و اندکی مسکرات!! خوردیم و خوابیدیم و نفهمیدیم کی رفت... بیدار که شدیم هوا تاریک بود و هزاران تماس بی پاسخ روی تلفنمان بود.... بیشتر ازشان عصبانی شدم... مرا از خانه بیزار میکنند و بعدش هی تماس که برگرد...


آن خانه را پس دادیم اما اینروزها خیلی به فکر گرفتن یک خانه ی دیگریم... برای وقتهایی که میخواهیم از دست اینها و این کارهاشان سر به بیابان بگذاریم... باید یک سقفی داشته باشیم که برش پناه ببریم؟!



دخترک خسته شده از همهمه

چرا تو دنیا فقط این سهم منه؟

خدا جون اگر نشستی اون بالا

میشه بگی چرا اینقدر شادی کمه؟


زخمای منو نمیبینی خدا؟       یا زدی خودتو باز به اون راها؟

مگه من خواستم به این دنیا بیام؟      خدایا منو ببر باز اون بالا....


پ.ن: از شدت بیحوصلگی اراجیف مینگاریم... شما جدی نگیرید مارا


برچسب‌ها: غرولند های بی پایان, واقعیت, مرور
 |+| نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1391ساعت   توسط عاصی  | 
 ننشستم از پای...

میجنگم... با دیو... با سرنوشت... با خودم،عقده هایم،حال بدم....

میجنگم که حتی اگر پیروزی هم نباشد نگویم کاش جنگیده بودم....

حقوقم را زیاد کردند و دریافتی ام حتی بیشتر از چیزی است که روزهای نه چندان دور جرئت فانتزی کردنش را داشتم... باید خوشحال باشم؟! نمیدانم... شاید حال خوب امروز صبح هم که اندکی بهتر از دیروز است به همین علت باشد...

مادر مرا به زور برد... با استفاده ـ سوء استفاده ـ از نقطه ضعفم مرا کشان کشان برد به آن مهمانی لعنتی...

کلامی بینمان رد و بدل نمیشود... تلخ تر از آنم که حرفهایم را تاب بیاورد و قلب مهربان مادرانه اش نشکند...

یک مسافر دارم که دوست است... ناشناس است.. خودش خیلی گرفتار است... اما حرفهای خوبی میزند...

که اگر نزدیک تر بود فکر کنم حتی از سیلی زدن برای بیدار کردن من از کابوس تلخ زندگی دریغ نداشت!

حرفهایش دیروز آرامم کرد... خوب حرف میزند... میسوزاندت ما شیرین است این سوختن....

دیشب را خوب خوابیدم... اصلن اینقدر که خواب خوب در من تاثیر مثبت گذار است پول نیست!!!

پریشب در مهمانی خیلی هارا رنجاندم... اما خب... من هم بارها و بارها و بارها از همین افراد رنجیده ام!!

پس خیلی وجدان درد ندارم!!!!

میماند روزهای باقی مانده تا مهمانی بعدی... که بعد ماه صیام است!! که به ضرب گلوله هم نخواهم رفت!

 

 

"آقای میر" این روزها تلاش میکند پررنگ باشد... میگوید آن سالها هم خیلی میخواسته در زندگیم پررنگ باشد که من مجالش را نمیدادم... میگوید لیست طرفدارانم را نگاه میکرده و چون خودش را در قعر لیست میدیده هرگز حرفی از صمیمیت بیشتر نمیزده!! من که این حرفها در باورم نمیگنجد... حتی آن روزها فکرش را هم نمیکردم کسی از من خوشش بیاید... که این درد بی اعتماد بنفسی در من ریشه ای کهنه دارد..!!!

"آقای میر" با همه دور بودنش... کم بودنش... مهربان است... برایش هرازگاهی یک شکلک لبخند میفرستم و چنان قربان صدقه ی همین یک شکلک ساده میرود که کیلو کیلو قند در دل آدمی آب میشود...

دیروز که حالم خیلی بد بود فهمید... جویا شد.. پرسید... میخواست کمک باشد... گفتمش:"میر"جان؟ خودت را تا این حد درگیر ناراحتی ها و غصه های پایان ناپذیر من نکن... جواب داد: وجودت اینقدر برایم مهم و عزیز است که هیچ چیز تلخش نمیکند...

از این جواب ساعتی را مات و مبهوت بودم! خوب میداند رسم دلبری را!!

 

 

دیگر نگران نیامدنت نیستم.... اصلن با محاسبات من آن " نیمه ی گمشده" ی من که همه جا راجع بهش خوانده ام ٬ سقط جنین شده و رفته پی کارش!!! با این تفاصیر نباید منتظرش بود!!!

میخواهم طنز بنویسم... تو باور نکن حالم اینقدر خوب باشد... ادایش را که میتوانم در بیاورم؟!!!

 

 

 

پ.ن: من چجوری به ۱۷۰ نفر همکار مرد سیری ناپذیر شیرینی اولین حقوق را بدهم؟؟؟؟؟؟؟؟


برچسب‌ها: واقعیت, مرور
 |+| نوشته شده در  سیزدهم تیر 1391ساعت   توسط عاصی  | 
میان اینهمه گرفتاری تا لحظه ی آخر میخواستم دیدار را به روز دیگر بیندازم

چه خوب شد که اینکار را نکردم

نامش" آقای میر" است! دوست داشتنی و مهربان... لطیف و اهل مراعات....

بالای 4 سال از آخرین دیدار میگذشت.... که آنروزها شوخ تر بودم و صبورتر!!!

خیلی از دیدن چهره ی تکیده ی من یکه خورد!! که او هیچ تغییر نکرده! تنها چند چروک ریز _که تنها موقع خندیدن دیده میشود_بر چهره ی معصومش اضافه شده!

بنا بر دیدار در دربند بود که اصرار کرد با یک ماشین برویم و زمان بیشتری با هم باشیم... زیاد هم به خودمان نرسیدیم... که اینروزها رسم آراستن از یادمان رفته!!

آنروزها خیلی محبوب بود نزد ما! 23 روز از ما کوچکتر است اما فلب بزرگی دارد! که قد چنارمان را خوب در آن جای داده! 

از آنروزها گفتیم... خاطرات مشترک زیاد داشتیم! دوستانی خوب و بد که خاطراتشان لبخند بر چهره مان مینشاند... مرا برد به دورانی که کم کم از خاطراتمان محو شده بود...

بسی خندیدیم و طناز شدیم و زمان چه زود گذشت... به خودمان که آمدیم از 10 گذشته بود!

نگران دیر رسیدنمان شد... چشمانش _که محبوب ترین خصیصه ی وجود نازنینش بود و هست_ به رنگ اضطراب در آمد... چه شیرین بود بارش باران امشب... زیر باران دویدیم... خندیدیم.... یادمان رفت چند ساله هستیم! کودکانه پای در چاله های آب گذاشتیم و سوژه ساختیم برای رهگذران...

مرا که از کودکی سپردن دست به مادر به نیت مراقبت را نشانه ی ضعف میدانستم چه شد که لیزی کف کفشهای کتانی را بهانه کردم که بگوید:میخواهی دستهایت را بگیرم مبادا که بیفتی ، یک آسی که بیشتر نداریم در این دنیا؟! 

که لیزی ها تمام شد،سنگها تمام شد،سنگفرش ها تمام شد اما دستها جدا نشدند!!!



باورم که نشد... هنوز به دسته گل زیبایی که برایمان پیشکش آورد خیره ماندیم!

هیچ وقت عطر مریم محبوبمان نبود که از امشب برایمان خاطره انگیز و محبوب شد! منی که ملتمس یک شاخه گل بودم از کسی که آداب دلنوازی نمیدانست را عجیب شیفته کرد....

این پسر راه و رسم مهربانی میداند... خوب است... آرام است....

روزگار با او هم نامهربان بوده! وزن کم کرده بود که دارد جبران میکند این روزها...

اگر میتوانستم پیش از خودم انتقام اورا از چرخ گردون میگرفتم!!!

نمیدانم "آقای میر" را باز هم میبینم یا نه... من که گفتم توقع معجزه از این دیدار ندارم اما حال و هوایمان را متحول کرد....

شاید خدایی که حمدش را نمیگویم هنوز هم فراموشم نکرده باشد... 

شاید... شاید هم نه!




خوب انتقام میگیرم اینروزها از لحظه هایی که تلف کردی بی هیچ محبتی! و تو لابد در خیالاتت شادی از کاری که با من کردی! من خوب بلدم به خرده ریزها هم دلخوش باشم...! تو هم خوش باشی عزیزم!!!


پ.ن: آهنگ های قدیمی خوب حال آدمی را جای می آورد... مخصوصا اگر "ابی" باشد و زیر باران با صدای بلند خوانده شود... قرمزی لبای تو تو هیچ مداد رنگی نیست!!!! 

قد تو مثل سپیدار بلند    تن تو نرم تر از صبح پرند...

خدایا نگه دارش باش... عزیز است


برچسب‌ها: واقعیت, مرور, شادی, قلقلک
 |+| نوشته شده در  یازدهم تیر 1391ساعت   توسط عاصی  | 
امروز با دوستي وعده داريم براي ديدار

هم سن است و هم كلاسي روزهاي دوران تحصيلات عاليه!

دوست خوبي است.... آن زمانها كه قلبي از طلا داشت و مهربانيش هر كسي را از جنس موافق و مخالف جذب ميكرد

اتفاقي ديديمش در آن فيس بوك عليه السلام!!!

اصرار كرد ببينيم هم را و من ميان كش مكش هاي خريد براي عروسي فاميل عزيزمان امروز را خالي كردم كه ببينمش

انتظار معجزه ندارم اما ميخواهم ديدار اين دوست حالم را عوض كند....


برچسب‌ها: واقعيت, مرور
 |+| نوشته شده در  دهم تیر 1391ساعت   توسط عاصی  | 
روزها از پی هم می آیند.... من عبور روزها را از جاده ی تنم به وضوح میبینم... نه فقط بخاطر ضربدر های قرمز رنگ روزهای خاص در تقویم ماهیانه! نه بخاطر تغییر تاریخ بالای سربرگ صورت وضعیتهایی که تنظیم میکنم.... حتی نه بخاطر ترک های روی پوست بعد از لاغری...!

بخاطر چروک هایی که موزیانه کنار چشم هایم در آینه لبخند میزنند... بخاطر سینه ای که دارد به خس خس می افتد.... برای لب هایی که از بس نمیخندند متمایل به سمت پاهایم شده اند.... برای شوق گمشده .... برای انگیزه هایی که دارند یکی یکی رخت سفر میبندند....


من میدانم که در اوج جوانی دارم پیر میشوم....

اکثر خوانندگان من از من بزرگترند... در شناسنامه البته! اما حس پیری در من قد علم کرده...

میخواهم شیرین بنویسم... روزانه بنویسم... شاد باشم.... نمیشود خب.... کاریش نمیشود کرد....


سر درد ها دیگر مزمن نیستند.... بعد از 2میلیون درمان هنوز هم معده درد میکند... اثنی عشر میسوزد... کبد خوب کار نمیکند!



دیشب زنی میانسال که مرا از بدو تولد میشناسد با تعجب گفت: اولین بار است میبینم لاک زدی! آنهم قرمز!!!

دیشب شب خوبی بود... امروز هم خود را به دست پیرایشگر سپردیم! خودمان که تغییری حس نکردیم اما مادر میگوید ابروهایت شبیه" آدمیزاد" شد بالاخره و من نمیفهمم چه اصراریست همه مثل "آدمیزاد "باشند؟!



برای حقوقم صحبت کرده ام... قول گرفتم 50% افزایشش بدهند.... که اگر بدهند یک سفر روی شاخش هست... البت اگر دیو پاسپورتم را پس بدهد!!!



برنامه میریزم که هزار کار نکرده را جمعه انجام دهم.... اما حتی کفش ها هم تمیز نمیشوند!

این آسی را نمیشناسم.... کاش یا آسی قبلی برگردد یا این آسی را بشود پذیرفت...


سخت شده است تحمل مادر حتی... گاهی که غر میزند از کوره در نرفتن به حد مدال طلای المپیک می ارزد!!!

من حریم شخصی ندارم... حق اظهار نظر نیز.... وقتی هم که حرف از زندگی در تنهاییم را میزنم حرفم را بر نمیتابند... سراسر اخم میشوند... بغض میکنند... حرف از آبرو میزنند... مرا به شکر خوردن می اندازند....

من هنوز سرکوفت ترک کار قبلی را میخورم... که دوستش نداشتم.... که اینکار جدید را خیلی دوست دارم... حقوقش هم 3 برابر کار قبلیست و مرتبه ی  اجتماعیش هم بماند.... آنها هنوز ناراحت آبروی رفته شان پیش یک فامیل همکار سابق من هستند!!!




پ.ن:

پرچونگی کردم... تلخی هارا به رختخواب میبرم و میسپارم به بالشتی که سراسر لک شده است از خیسی اشک....


برچسب‌ها: واقعیت, مرور, غرولند های بی پایان
 |+| نوشته شده در  نهم تیر 1391ساعت   توسط عاصی  | 
من به سختی عادت دارم

تولدم خیلی سخت بود.... مادر داشت میرفت که من بیایم... نجاتش دادند

کودکی سخت بود.... پذیرش تولد و حضور یک فرزند دیگر که مادر را_تنها دارایی را،تنها منبع محبت را،تنها کس را_ از من بگیرد سخت بود... مدرسه رفتن سخت بود

من هیچ چیز راحتی در زندگیم نداشتم

من به سختی عادت کردم میتی... تو هم برایم سختش کردی... که همان اوایل متعجب بودم که چرا اینبار همه چیز خوب است؟! چرا ورق به نفع ما برگشته؟! مگر میشود آیا؟؟؟!!!!

میدانستم یک جای کار میلنگد!!! اصلن همه جای کار میلنگید!


من عادت کردم همه ی چیزهایی را که میخواهم از پشت ویترین تماشا کنم... که یا توانش را ندارم یا برایم ممنوع شده توسط دیو.....

من عادت دارم خوبی ها،خوشی ها،جشن ها،شادی ها مال همسایه،فامیل،دوست باشد!!!

من به سیاهی عادت کردم! من در تاریکی بزرگ شدم!

من نمیترسم از تنهایی زندگی کردن! فقط شاید از تنهایی مردن بترسم!!!

همین که میدانم چند نفری_ولو به تعداد انگشتان دست_به یادم هستند و جویا میشوند حالم را مرا بس است....


من خوب میشوم... من جای سالم در بدن ندارم برای زخم جدید!

 اما... شاید اصلن مقاومت خمشی من خیلی بالا رفته باشد! من فولاد نیستم که مرا راحت خورد کنی! من یک پلاستیک منعطفم!!!

عزیزم.... با همه ی بدیهایت نمیخواستم نا امیدت کنم!!! اما اینبار را بز آوردی!!!!!!

آرزوی شکستنم را به گور میبری!!!!



توضیح: مهمانی بالماسکه را خبر داشت! و دعوت هم بود! و آدرس را هم داشت.... میدانم تمام این جنجال ها برای نرفتن من به آن ضیافت بود! میدانم که نمیخواهی وقتی که بی من و بی خواست من حق شرکت در این ضیافت کم نظیر را نداری من هم قدم آنجا بگذارم... میدانم میخواهی منزویم کنی که من به سویت برگردم! میدانم که میدانستی_یا شاید هم فقط تصور میکردی_نقطه ضعف مرا یافته ای! که آن هم آرامش اعصابم بود/هست! که برای داشتنش تن به هر لباسی که برایم دوختی داده بودم!

اما عزیزم.... عشق دیروز من.... پسر قد بلند و شیک پوش رویاهای من.... شاهزاده ی سوار بر اسب سپید من... مرد شش ملیون دلاری قصه ها!!!           اینبار را متاسفم! تو باختی!

نمیگذارم منزویم کنی! بالماسکه را  میروم.... جمعه هم خانه نمیمانم!  از هر فرصتی استفاده میکنم که شاد باشم! تو نخواهی فهمید اما من در دلم از تو انتقام میگیرم....! 

و تو عزیزم.... تا ابد دهر در جهل مرکبت بمان!!!!


برچسب‌ها: واقعیت, مرور
 |+| نوشته شده در  هفتم تیر 1391ساعت   توسط عاصی  | 
حوصله ام سر میرود.. چپ دست و باقی مذکر های اتاق فقط راجع به فوتبال دیشب حرف میزنند و قیمت دلارـ من به این دومی بدجور آلرژی پیدا کردم ـ

میام تو وب... کسی بهم سر نزده... همه کامنتا تبلیغین! یا کسایی که یه کامنت بیمزه و لوس رو برای هر پستی از هر وبی کپی پیست مینند که : وای وب بسیار زیبایی داری به ما هم سر بزن! حاضرم شرط ببندم حتی یک پست را هم تا آخر نخوانده وگرنه به سیاه نویسی های من نمیگفت : وب زیبا!!!!

شکلاتی دیشب به دست من از زندگیم رفت بیرون! یعنی از صبح حتی او هم مسیج نداده!!

رفتم تا نزدیکی جایی که دکتر هست اما به دیدارش نرفتم... اصلن نمیخواهم بروم... اصلن نمیخواهم بیش از این از او خوشم بیاید... اصلن تمام تلاشمو میکنم دیروز رو از یاد ببرم! هنوز زوده واسه دوباره له شدن!!!

مسافر را میخوانم! وب خوبی است... میبینم پدرش را وقتی ۱۸ ساله بوده به خدا پس داده... غمگین میشوم... بغض میکنم... زیاد دیدم فرشته هایی که خدا زود بردشان و همیشه سوال بوده در ذهنم که : چرا اونی که میگن خداست اون آدمهای فرشته صفت مهربونی که اطرافیان عاشقشونن رو خیلی زود میبره پیش خودش و کسایی مثل دیو رو زنده نگه میداره تا عامل عذاب بقیه باشن؟؟!!

این چه حکمتیه؟ این چه عدالتیه؟ خب جوابی واسه اینا پیدا نکردم که بی اعتقاد شدم!!

سرم گیج میره... ناهار مزخرف کارگاه رو خوردم و دارم به روزهایی فکر میکنم که میشد خوب باشه و نشد و روزهایی که در پی اونها میان و من بازهم نمیتونم خوب باشم

 

 

پ.ن: دلم یه تغییر خوب میخواد... یه تغییر بزرگ.... یه چیزی که مثه یه لیوان آب زرشک آلبالوی خنک ذائقه آدمو عوض کنه!!


برچسب‌ها: غرولند های بی پایان, واقعیت, مرور
 |+| نوشته شده در  پنجم تیر 1391ساعت   توسط عاصی  | 
پنجم دبستان بودم که به این خانه آمدیم... که مادر دیو را مجبور کرد که خانه را عوض کند... که میگفت دخترانمان بزرگ شده اند... این محله مناسب ما نیست! باید در محیطی بهتر رشد کنند!

همان روزهای اول یک تصادف زندگیمان را به هم ریخت...

معلوم شد مادر آبستن برادری است که همه ی عمر ۱۲ساله مان منتظرش بودیم

از آنروزها فقط سرهای باند پیچی شده... انگشتان شکسته... خرده شیشه هایی که از سر و صورت مادر و دیو خارج میشد به مرور... کابوس... درد... تنهایی... نفرت.... پیرمرد فضول و نفرت انگیزی که بی وقت و بی دعوت مدام درب خانه را میزد و توقع بالاترین پذیرایی را داشت... که بیشتر از همه ی دنیا از او متنفر بودم.... نه بخاطر لباسش... نه بخاطر اعتقادش.... فقط بخاطر دیوی که پرورانده بود و وصلش کرده بود به دامن فرشته ای بی گناه که اینجور زندگی ها را در هم میکرد و گند میزد بر کودکی و نوجوانی از دست رفته مان....

در آن روزها مدرسه رفتن بزرگترین کابوسم بود

یادم نمی آید کی دبستان تموم شد... اصلن کی رفتم راهنمایی؟!

در راهنمایی اوضاع بدتر شد... نداری ها اینقدر زیاد بود که شرم کنی از رفتن میان مردم... تب میکردم.. بیمار میشدم... همیشه بیمار بودم... ساکت.. منزوی.... خاموش

بسکتبال بازی میکردم! خوب هم بازی میکردم! اما... خشمم را... نداریم را.... نفرتم را میریختم توی بازی... خشن بازی میکردم... دست و دندانم را شکستم... دنده ی دختر گارد راس تیم مقابل را هم... و دماغ فورواردشان را... و محروم شدم تا مدتها از بازی رسمی...

 

 

 

ادامه دارد...


برچسب‌ها: مرور, هذیان, واقعیت
 |+| نوشته شده در  پنجم تیر 1391ساعت   توسط عاصی  | 
 
  بالا  

پیچک