خاطرات یک عجیب الخلقه
 
 
!روز نوشت های یک مهندس نیمه بیکار در یک پروژه ی رو به اتمام
 
فاصله ی میان دیوار خانه ی ما تا دیوار خانه ی شما

به اندازه ی 

دیوار " فرامرز اصلانی" است تا دیوار " پینک فلوید"


برچسب‌ها: غرولند های بی پایان, واقعیت
 |+| نوشته شده در  پانزدهم تیر 1391ساعت   توسط AC55  | 
قرار نبود دیگه اینجا چیزی نوشته بشه.... از طرفی حذفش نکردم که هرازگاهی بیام بخونمش یادم نره چه روزایی رو از سر گذروندم

من خودمو در جایگاهی نمیبینم که بخوام انتخاب کنم...

خودم هر وبلاگی که رفتم حتی اگه شده هفته ای ، ده روز یکباری یک کامنت گذاشتم... که ای فلانی... من هنوز هستم و میخونمت ....

از خواننده ی خاموش خوشم نمیاد... دروغ چرا؟! شما ک میشناسید منو.... حسامو میگم... خواننده ی خاموش برای من میشه حکم مهمون ناخونده ای ک میاد و به تمام سوراخ سنبه های خونت سرک میکشه و هرچی میخواد میخوره و میریزه و بدون تشکر و خداحافظی میره!! اما امان از روزی ک یه دری بسته باشه... یهو به زبون میاد... منم کلید میخوام! میخوام ببینم چی قایم کردی تو اتاقت!! بعضیام ک ماشالا طلبکارن! انگار مجبورشون کرده بودم بیان بخونن و حالا با ندادن رمز دارم آزارشون میدم!!

اینم نمونه ش:

سه شنبه 25 مهر1391 ساعت: 9:55 توسط:پریا
صلاح ندونستین رمز بدین. دوست داشتم بخونمتون ولی باشه. موفق باشی عاصی جان
وب سایت پست الکترونیک [ نظر خصوصی ]
به خانه ی جدید میروم

حتی یه آدرس نذاشته ک من بهش رمز بدم! یا آدرس جدید رو بدم... چیکار کنم من با تو آخه؟؟؟؟؟؟

یا این:

سه شنبه 25 مهر1391 ساعت: 9:26 توسط:سایه
یه روز تو وبلاگم از خوشحالی یه پست در مورد اینکه با تو دوست شدم گذاشتم. اما تو با من اینکارو کردی... از اون روز به بعد فک میکنم بزرگ شدم و هر کسی رو دوست خودم نمی دونم... درست از دستت ناراحتم اما از این موضوع خوشحالم که از نظر فکری بزرگ شدم...

خداییش من کی به همه بدهکار شدم نمیدونم.....

دلیل تعویض وبلاگ برای من تکراری شدن محیطش و نیز عذاب آور شدن خاطراتش بود... برای تنوع رفتم بلاگ اسکای... یه پست رمز دار گذاشتم که توش فقط یه آدرس بود!! حالا همه مدعی شدن! خوبه والا

 

 

اینم جوابیه حضرت خانوم:

سه شنبه 25 مهر1391 ساعت: 15:11 توسط:سایه
لطفا کامنت منو از تو پستی که گذاشتی حذف کن.
فقط یه جمله میتونم بهت بگم:
واست متاسفم.
وب سایت پست الکترونیک [ نظر خصوصی ]
....

 

برو واسه خودت متاسف باش! خدا شفا بده

 |+| نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
حالم را حرف زدن با دوستی جانم خوب کرد... یکساعت و دوازده دقیقه تمام!! بیشترین رکورد در ۶ ماه اخیر!!

مسیج هایت تمامی نداشت... خودت هم فهمیده بودی این چند روزی که مرا آزار دادی و خودت را لوس کردی چقدر از تو فاصله گرفتم... تو بسیار مهربانی... تو همان ماموتی هستی ک قلب یک گنجشک در سینه اش میتپد... تو همان مردی هستی که مرا در آغوش گرفتی و برای اولین بار جلوی یک زن گریه کردی... تو همانی هستی ک از عطر نفس هایت مست میشدم و با هر جمله ی محبت آمیزت دلم پر میگرفت تا اوج آسمان... تو همان آغوشی هستی ک آرامش خواب نیمروزی را صدبرابر میکند... تو...

تورا میخواستم... به وندا گفتم : وندا جانم اینبار که من با سیاست شروع کردم چرا همه چیز خراب شد؟ اینبار که با عقلم رفتم در رابطه... وندا مثل همیشه مادرانه و منطقی پرسید: عاصی؟ باعقل ادامه هم دادی؟! یا از یک جایی به بعد دلت حاکم شد؟! همین سوال کافی بود تا عمق اشتباهاتم نمایان شود... نی وی جانم تو خوبی... دوست داشتنی هستی... و من خیلی خاطرت را خواستم... زیاده روی کردم... اشباع شدی از محبت... حس کردی من وبال گردنت هستم... حس کردی دارم دست و پا گیر میشوم... عکس العمل هایت طبیعی ترین واکنش بود به این احساسات... درک میکنم.... من هم چند باری از روابطم همین حس را گرفتم و به سرعت تمامشان کردم!

 

شب... نشسته ام جلوی تلویزیون... چیزی اما نمیبینم... بافتنی را آرام آرام میبافم و در افکارم غوطه ورم... همه ی اعضای خانواده هم نشسته اند... کسی اما با من حرف نمیزند... وقتی در فکر خودم هستم به قدری سرد میشوم که هیچ کدامشان سکوتم را نمیشکنند... خوب میدانند جواب درستی نخواهند گرفت از عاصی که فکرش مشغول است و چشمانش را به دور دستها دوخته... همه بجز دیو اخلاق مرا میشناسند و مهربانانه رعایتم را میکنند... یادم نبود که عصر بعد از مدتها ماشین دیو را گرفتم و چرخی زدم در خیابانها و سیگاری دود کردم و حرصم را در یک اتوبان خلوت سر پدال ماشین پیر و خسته ی دیو خالی کردم ، زنگ موبایلم را تا دینش زیاد کرده بودم... تصمیم داشتم حداقل تا ۴۸ ساعت جواب زنگ و مسیج هایت را ندهم! به عوض ۷۲ ساعتی که تو مرا آزار دادی! زنگ زدی و برق سه فاز از هر ۵ نفرمان پرید... سابقه داشته که در چنین حالتی گوشی را سایلنت کنم و جواب ندهم که البت بخاطرش کلی با دیو جنجال داشته ام... آرام گوشی را برداشتم و عکس خندانت ک افتاده بود روی صفحه اش دلم را آشوب کرد... فقط بخاطرِ بی حوصلگی برای بحث با دیو جوابت را دادم... خیلی سرد... خیلی رسمی... تو گویی غریبه ای آنسوی خط باشد... کمی حرف زدی... من اما بحث نکردم... حرفی از کارهای زشت این چند روزت نزدم... فقط درست مثل روزهای اول آشنایی با کل کل و جوابهای سربالا پذیرای درفشانی هایت شدم! فهمیدی... باید هم میفهمیدی! تو هم بدتر از من کم تجربه نیستی!! گفتی: ممنون از اینهمه عشق و علاقه ای ک به خرج میدی! گفتم : عشق و علاقه کیلو چنده؟! ب/شا/ش توش!! و جا خوردی! روی دیگر عاصی را دیدی! مکالمات را به سمت مسائل کاری پیش بردم... بحث را عمدن عوض کردم که ناخواسته توهین بیشتری رد و بدل نشود...

یک ربعی مکالمه مان طول کشید... آخرش گفتی : خواهش میکنم جواب مسیج هایم را بده... بعضی حرفها فقط نوشتنی اند! خندیدم! باشه... بنویس جواب میدهم! اینقدر لحنم معمولی و بی احساس بود و انقدر صورتم سنگی بود که گل بانو و مادر از تعجب شاخ درآورده بودند!!

کمی بعد مسیج دادی :* ترجیح میدهی با تبر بکشیم یا با یه تیر خلاصم کنی؟ - چرا باید بکشمت؟ *نمیدونم حس کردم خیلی ازم عصبانی هستی... - من عصبانی باشم نمیکشم! حذف میکنم! نه از موبایل و فیس بوک! از دلم!!! *عاصی دلم سیگار خواست... توی بغل تو... - برو تو تراس! نوش جانت!! *عاصی کمرم خیلی درد میکنه... - چوب خدا صدا نداره عزیزم!! * عاصی تو چرا انقدر خوبی؟! - نمیدونم! شاید به همون دلیل که تو انقدر بدی!! *عصبانی میشی جذاب میشی! - تو هنوز عصبانیتمو ندیدی! *بیا تو بغلم با هم بخوابیم ـ فکر کنم بهتره امشب جدا بخوابیم! واسه کمرت هم بهتره!!! * اوکی! اس یو ویش!! - شب خوش!!

حاضر بودم شرط ببندم ک یکساعت تمام فکر میکردی این عاصی سرد و بی عاطفه کجای وجود من قایم شده بود!؟ اما عزیزم... خیلی مانده تا عاصی را بشناسی! برایت برنامه ها دارم! قصدم تلافی نیست! اما باید ادب بشوی... چشمهایم را باز کرده ام... میبینم ک طرف حسابم کیست و چقدر برایم ارزش قائل شده است! همانقدر برایت ارزش قائل میشوم! و شک نکن... به زودی.... جایگزین خواهی شد... مگر اینکه... بفهمی اشتباه کردی... چاره ی اشتباه من سردی تو نبود... چاره اش حرف زدن بود! من و تو روی هم نزدیک به ۶۰ سال عمر داریم! باید بلد باشیم با حرف زدن مشکلتمان را حل کنیم!

 

 

+با توجه به بحران هایم... ترجیح میدهم تو قوز بالای قوز نباشی! همین دور و بر ها بِپِلِک! به وقتش حسابم را با تو تصفیه میکنم!! الآن اما...

++انتقاد بکنید سرزنش اما پذیرفته نیست!

 |+| نوشته شده در  پانزدهم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
نشستم روي مبل، موبايل دستمه، توي اينترنتم، نِگي از دوستاي مشتركمون زنگ ميزنه: عصر برنامه است تو و ني وي هم مياين؟! ميگم: من ميام از ني وي خبر ندارم! دخترك يخ میزنه! به وضوح صداش ميلرزه! ني وي رو مثل يك دايي واقعي دوست داره و من. مثل خواهر نداشته اش! بغض ميكنه، يعني چي عاصي؟! كجاس؟! چي شده؟؟ ميگم:نِگي آروم باش! كسي ك كسي رو نخواد و اداشو در بياره دير يا زود تابلو ميشه! شروع ميكنه به فحش دادن! عصبانيه! به وضوح شكستن بغضشو ميشنوم... بهش ميگم من دوش ميگيرم بيا دنبالم با هم ميريم گور باباي عشق!! نيم ساعت بعد زنگ ميزنه: عاصي جون برنامه كنسل شده، -اوكي! 

ميام سمت آشپزخونه، چشماي مامان نگرانه، با ترس نگاهم ميكنه اما چيزي نميپرسه... مادره ديگه! بهتر از هركسي ميفهمه تو دل بچه اش چه آشوبيه! سيگارمو روشن ميكنم ميرم روي تراس... حتي اشكمم نمياد! برميگردم تو... مادر هنوز منتظره به حرف بيام، دست ميبرم سمت بافتني... چشماي مادر از تعجب و ترس گرد ميشه... ميشينم ببافم ك بالاخره به حرف مياد... مادر اگه دلتو خنك ميكنه بشين بشكافش! ميخندم... چرا؟! خب مادر آتيش تو دلته... خاليش كن سر اينا! با صداي بغض داري ك نميشكنه تا راحت بشم ميگم: مگه خودم گردن ندارم؟! سرمايي هم ك هستم!! خودم ميندازم... اينهمه چشم گذاشتم روش تا تموم شه! نوش جون خودم باشه! كاموا خريدم به اين خوشگلي و گروني!!

مادر.... سرش را به جمع كردن خانه گرم ميكند و من حتي با صداي مسيج هاي ني وي سرم را به سمت موبايل بر نميگردانم... زود تموم شدي عشق من! همين كه ميتوانم ٣مسيجت را جواب ندهم و دستم نلرزد يعني تمام شدي!

خداحافظ

 |+| نوشته شده در  چهاردهم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
ديشب دلم را شكستي

تا ٤صبح پرپر شدم،گريه كردم،ضجه زدم، تو خواب بودي، مطمئنم برات مهم نبود حال من! وقتي هم ك درددل كردم حرفايي زدي ك از كارت بدتر بود! گفتي ك نميخواي آويزون باشي! گفتي نميخواي تو قفس باشي! گفتي حالت بهم ميخوره از اين مدل درست داشتن ها... نزديكاي صبح تصميم گرفتم منطقي باشم، هضم كنم كه تو يه مردي ك به آزادي هاي خودت نياز داري! كه يه وقتايي تنها باشي، بازم گذشتم، از خودم... از نيازم... از دلي ك لگدمالش كردي... گفتم خدايا من ميگذرم توام ازش بگذر... سر به راهش كن... رامش كن! 

صبح از ساعت ٩ بهت مسيج دادم... جواب ندادي،،، گفتم يه روز جمعه رو داره واسه استراحت... بزار بخوابه... ساعت شد١١ ... شد ١٢ ... شد ١... من دلم طاقت نیاورد... اينهمه مسيج دادم بايد جواب ميدادي... زنگ زدم! صداي بلند موزيك و صداي خوشحالت حالمو انقدر بد كرد ك حتي نميتونستم درست حرف بزنم!! پرسيدم كجايي؟! گفتي لواسون!! گفتم چرا مسيج جواب نميدي؟ گفتي به موبايلم نگاه نكرده بودم!! اتاق داره دور سرم ميچرخه... قلبم تند ميزنه... قفسه ي سينه م تير ميكشه...

خدايا... چي داري به روزگارم مياري؟؟ منو پشمشم حساب نكرد ك بگه داره ميره با رفيقاش تفريح... پس من چي م؟! كي م؟! كجاي زندگيشم؟؟! خودمو مسخره كردم؟؟ هنوز يه ماه نشده.... اين چه دوست داشتنيه؟؟ حالم از خودم بهم ميخوره...

ني وي

خيلي  نامردي...


عاصي نيستم اگه تركت نكنم

 |+| نوشته شده در  چهاردهم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
يكي رو.         يكي زير.

سيب زميني ها را ميريزم توي روغن داغ.... برميگردم روي مبل.... يكي رو يكي زير....

زنگ در را ميزنند... چه كسي اين ساعت روز؟! مامور برق! برميگردم روي مبل.... يكي رو يكي زير!

برنج را آبكش ميكنم.... بر ميگردم روي مبل.... مسيجت را ميبيبينم.... عاصي در چه حالي؟ نميتوانم بگويم ميبافم برايت... مينويسم قيمه دوست داري؟! ادامه ميدم.... يكي رو يكي زير!!

موزيك براي شكستن سكوت.... تو آهنگ سكوت تو به دنبال يه تسكينم... صدايي تو جهانم نيست فقط تصوير ميبينم! اشكم سرازير ميشود... ادامه ميدهم.... يكي رو يكي زير....

صداي دوستت توي سرم ميچرخد... حرفهايش از تيغ جراحي تيزترند... دلم آشوب ميشود.... ميدوم به سمت دستشويي.... بغضم را بالا مي آورم... با چاشني خون... حالم بدتر ميشود.... داروهايم را خوردم؟! يادم نيست...

برميگردم روي مبل.... يكي رو يكي زير! سرم گيج ميرود.... يكي رو يكي زير... برادر ميرسد خانه... دست ميزند روي پيشاني م... آبجي؟ داغي... داري ميسوزي... صورتش را ميبوسم... برايش غذا ميكشم.... ميشينم روي مبل.... يكي رو يكي زير!



كاش بفهمي

كاش

 |+| نوشته شده در  سیزدهم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
اين روزها نقش يك زن خانه دار را بازي ميكنم! دروغ چرا؟! لذت هم ميبرم!! صبح را طبق عادت ٦بيدار ميشوم و باز ميخوابم! ساعت ١٠-١١ ميروم بيرون چرخي ميزنم و خريدي ميكنم و برميگردم ناهار درست ميكنم.! مجله ميخوانم! آرايشگاه و اپي/لاسيون ميروم! لباسها را اتو ميكنم! اگر قرار باشد با ني وي بيرون بروم سر فرصت آماده ميشوم و آرايش ميكنم و لباس ميپوشم!! و خبري از حاضر شدنهاي عجله اي نيست!! و البته مهمترين كار را انجام نميدهم!!! از برنامه ي زمانيندي بافتني عقب افتادم!!


هرچند تعداد گلبولهاي سفيد خونم بسيار بالاتر از حد نرمال است اما من احساس خاصي ندارم! كمي سرگيجه چاشني سردرد هاي دائمي ام شده! و معده كه داستان خودش را دارد!!

همه ي كامنتهايتان را ميخواندم اما جوابي براي اينهمه محبتتان نداشتم

از همه ممنونم




+چيزي در اين دنيا برايم آرامشبخش تر از بيدار شدن در آغوش تو نيست،،، دوستت دارم هاي آرامت درِ گوشم را از من دريغ نكن...

 |+| نوشته شده در  سیزدهم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
اولين اختلافات

اولين دعوا

اولين كدورت جدي

باور دارم ك ني وي هم مثل تمام مردها ميتواند همانقدر ك خوب است صد برابرش بد باشد،تلخ باشد،بي رحم باشد

و من.... پشيمان نيستم از اين اتفاقِ بي فرجام

هرچند او داد بزند،سرزنش كند،تحقير كند، جواب مسيج هايم را ندهد...

امروز سركار نرفتم، صبح حالم خيلي بد بود..طاقت رودررو شدن با حقيقت را ندارم، ديدن دوباره ي آن آدمها... جواب يكي از آزمايشهايم آمد... جواب بيوبسي هنوز نيامده... عاصي رفتني است.... نميترسد... فقط كاش اين دم آخر خوب زندگي كند

 |+| نوشته شده در  یازدهم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
پس از مجاهدت هاي فراوان جناب چپ دستِ بي همه چيزِ حرامزاده

اينجانب

هم اينك

از كار

اخراج شدم

ومن الله توفيق

 |+| نوشته شده در  دهم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
بهترين چيز اين دنياي مجازي براي من يافتن دوستاني بود كه با يك دنيا ثروت عوضشان نخواهم كرد

دوستي ك غم ها و شادي هايم را با او تقسيم ميكنم و عسل شيرين كلامش جانم را جلا ميدهد. دوستي ك تا پستي غمگين ميگذارم مسيج ميدهد و احوالپرسي ميكند. دوستي ك با تمام گرفتاري اش وقت ناهارش را زنگ ميزند تا درخواست مشاوره ام را پاسخ بدهد. دوستي ك حتي نام واقعي اش را نميدانم اما بارها با نصيحت هايش راه درست را يافته ام و حالا پيگير گرفتاري جديد من است.

و همه ي دوستانم كه براي كامنت هاي پرانرژي و اميد بخش ميگذارند و بار غم را سبك ميكنند. بهترين هديه ي خدا به من دوستان مجازي و غير مجازي من است.

آن مشكل مذكور با دو راه حل كه يكي را عسل و ديگري را يك پسر از همكاران پيش رويم گذاشته اند در حال بررسي و تصميم گيري وحل شدن است... 

عقب كشيدن ني وي وقتي به كمكش نياز داشتم كمي زد توي ذوقمان... او اين روزها شديدن گرفتار جدا شدن يكي از شركاي شركتش و پرداخت سهم اوست و حجم گرفتاري هايش در مقابل مشكلات من مثل كوه است در مقابل ارزن... اما هنوز هم مهربان است و احوالپرس و فقط يك جمله را مرحم كرد بر زخم دلم كه: عاصي ك من ميشناسمش قوي تر و محكم تر از اين حرفهاست كه تصميمگيري به اين كوچكي در توانش نباشد،،، و البته بخاطر يك مسيج ك ما فرستاديم در جواب سوالش كه : درچه حالي؟! وما گفتيم: درحال فكر كردن به تو ك كاري مهمتر نداريم فعلن چنان بر ما خشم گرفت و داد زد و مارا رنجاند كه: من نميدانم فردا زنده باشم يا نه آنوقت تو زندگي ات را ول كردي نشستي به من فكر ميكني؟! و ما در مقابل همه ي آن داد و بيداد ها با سياستي بيش از حد تنها سكوت كرده و بعدش با يك للحند مليح و صدايي آرام پرسيديم: عزيزم روز خوبي نداشتي نه؟ خسته اي؟ كمر دردت آزارت ميدهد؟؟ و آنوقت بود ك كوه آتشفشان خاموش شد و ساعتي بعد مسيج هايي حاوي عذرخواهي از اينكه گرفتاري ها را سر ما حالي كرده و ديواري كوتاهتر از ما نيافته و الآن بسيار راه رفته و خودش را سرزنش كرده كه رفتارش با مهرباني چون ما غلط بوده بدستمان رسيد ك خستگي از تممان بدر شد و شب با خيالي آسوده خوابيديم!!



گاهي عاشقي صبر مي آورد گاهي بي قراري!!

 |+| نوشته شده در  دهم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
حال امروزم غريب است

مانده ام بر سر يك دوراهي

محتاج دعايم

آرامش قلبم را از دست داده ام

زير بار اينهمه فشار دارم له ميشوم



+ توضيح: عزيزانم اين دو راهي ارتباطي به داستان من و ني وي جانم ندارد... قضيه كاري، مالي ، تحصيلي ، شغلي است!!!


 |+| نوشته شده در  نهم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
روزانه نویسی بسیار برایم خوشایند و دلچسب است... اما فرصت کم می آورم و دسترسی ام به اینترنت محدود شده است... طی این چند روزی که از شروع بافتن گذشته بارها خودم را بخاطر این تصمیم سرزنش کرده ام... بارها خودم را قضاوت کردم و از طرز فکرم خوشم نیامده... خسته شدم... دستم درد گرفته و انگشتان دست راستم تقریبن فلج شده اند!!

من همیشه آدمِ خیالپردازی بوده ام! از کودکی هم به همین صفت معروف بودم! بلد بودم برای بچه های حتی بزرگتر از خودم داستان ببافم! و آنها باور میکردند! من سالهای سال در ذهنم در خانواده ای خوشبخت با پدری مهربان و مادری همیشه خندان بدون خواهر و برادر زندگی کردم و بزرگ شدم و با این خانواده ی خیالی مسافرت رفتم،مهمانی رفتم،شهربازی رفتم.... حالم خیلی خراب بود... من باور نداشتم که اینها رویاست! کم کم باورم شده بود که اینها واقعی اند و زندگی واقعی ام یک کابوس است که گاهی میبینم!!

این روزها همه اش با خودم تکرار میکنم : عاصی.... نگذار همان بلا سرت بیاید... در رویا زندگی نکن... واقع بین باش... چشمهایت را باز کن...

آشنایی من و میتی در شرایط روحی خوبی بود... و من شروع کردم به خیالبافی... رویا پردازی... فکر کردن به زندگی دو نفره مان... به اینکه خوشبختی چه شکلی میتواند باشد؟؟؟ او فهمید... حس تحمیل داشت... فرار میکرد از واقعیتی که رویاهای من جلوی چشمانش نقش میزد! و نتیجه اش آن شد! او فرار کرد و من شکستم! که او حتمن مرا نخواسته... حتمن من زشت بودم! حتمن من به قدر کافی جذابیت های زنانه نداشته ام... اما حقیقت چیز دیگری بود... من فرصت تصمیم گیری را از او گرفته بودم ! او حس مرد بودن و تصمیم گیرنده بودن را از دست داده بود! خودش را در مقابل عمل انجام شده میدید! برای همین شانه خالی کرد و رفت! 

امروز بعد از آنهمه گیر و دار... حالا که از دور با فکری آرام و چشمی باز قضیه را نگاه میکنم... میبینم من حتی یکبار دلم برایش نتپیده بود و آنوقت آنقدر ساده لوحانه خیال بافتم و خیال هایم را تحمیل کردم و نتیجه اش آن شد! وای به حال و روزم که حتی تکرار نام نی وی فشار خونم را بالا میبرد صورتم را گلگون میکند و نفسم را به شماره می اندازد!! وای به رویایی که دارم در سرم میبافم.... وای به حقیقتی که شاید فرسنگ ها دور از خیال من است...

به خیال خودم خیلی سیاست به خرج میدهم... به خیال خودم فرصت داده ام برای شناخت بهتر به هر دویمان! اما در محکمه ی عقل خودم ، متهم ردیف اول نشسته ام که جوابی برای این سوال ندارد که : اگر شروع نکردی به خراب کردن رابطه با خیالپردازی های عاشقانه ات پس این شال بافتن برای چیست؟؟؟!!! و من سرم را به زیر می اندازم و میگویم : همینجوری... دلیل خاصی ندارد!

البته رفتار خوب و حرفهای محبت آمیز و نجواهای عاشقانه ی نی وی هم در این دیوانگی زودتر از موعد ما بی تاثیر نبوده و نیست! اگر در میان ۱۰۰ نفر جمعیت هم باشیم لحظه ای حواسش از من منحرف نمیشود و چه با چشم های نازنینش چه با زبان احوالم را جویاست.... رفتار جنتلمن مآبانه اش روی ما شدیدن تاثیر دارد! و حرفهایی ک گاه و بیگاه میزند و ما پر میکشیم به آسمان هفتم!! هی میخواهیم اینقدر دوستش نداشته باشیم هی نمیشود! نمیگذارد.....

 

پ.ن: کم خوابی کارم را به هذیان گفتن نکشانده! این کشمکش ها واقعن در ذهن مان اتفاق می افتند...

 |+| نوشته شده در  هشتم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
اينم از اولين بارون پاييزي

قدم زدن زير اولين بارون پاييزي توي نيمه شبي دوست داشتنی بعد از روزي سراسر هيجان و با هم بودن و البته حضور در جمع دوستاني كه هم فاز ما هستند و همه زوج هايي مهربان و خوش برخوردند بايد چيز ديگري باشد!!

باران كدورت هارا شست...

همان كدورتي كه تكرار چندين باره ي نظر مخالف ني وي درباره ي ازدواج ايجاد كرده بود! من عكس العملي نشان نميدهم...  قصدي هم ندارم... دم را غنيمت شمرده ام و از عاشقانه هايم لذت ميبرم...

روز های خوبی را سپری کردم... چهارشنبه و پنج شنبه هم به سر کار نرفتم به قصد استراحت که لحظه ای استراحت برایمان میسر نشد... دیشب هم بعد از آمدن به خانه و تنهایی غریبی که در نبود نی وی مارا گرفته بود و صدای وحشتناک رعد و برق تا ساعت ۳ بیدار بودیم و  چشم دوخته بودیم به سقف.... امروز صبح با این هوای خوب و دوستداشتنی کسل ترین شنبه ی این چند وقت اخیر را آغاز کردیم...

 

خدايا

بخاطر بخشيدن نور به تاريكي هاي زندگي ام شكر گذارم

هرچند ني وي بگويد: آدم مغز خر نخورده باشد كه ازدواج نميكند!!

شكر بخاطر لطافت باران

شكر


برچسب‌ها: روز نوشت, پاییزی ها, واقعیت
 |+| نوشته شده در  هشتم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
كلاف اول تمام شد

٥٩ سانتيمتر بافته ام

هي ميبافم و هي مثل ديوانه ها اشك ميريزم و هي ميان اشك ها ميخندم!!

حال خودم را نميفهمم

نه غذا ميخواهم نه خواب

دستم كم كم تند تر شده

فردا سعي ميكنم عكس هايش را بگذارم

 |+| نوشته شده در  ششم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
تير خلاص را زدم

خيره در چشم هاي مهربانش

:ني وي جانم؟

- جان؟

: ميداني چقدر خوب است حالم؟

-نه عزيزم،بگو بدونم

: كم مونده بخاطر گرفتنت از خدا شروع كنم به خوندن " نماز"

و ني وي اشك ريخت

 |+| نوشته شده در  پنجم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
۱/ دیدار دوستمان دل آرام دیدار عجیبی بود... ما میرفتیم دختری را ببینیم که میدانستیم خیلی متفاوت از ماست... کمی دلمان شور میزد راستش را بخواهید.... برخوردش چه خواهد بود؟! مارا میپذیرد آیا؟! شوکه نمیشود آیا؟!  حال جسمی مان هم خیلی خیلی بد بود و آن مهمان ناخوانده ی هرماهه هم سرک کشیده بود و کمی بر استرسمان افزوده بود.... اما همه چیز خوب پیش رفت.... خیلی خوب.... و خوشحالیم که یک دوست مجازی دیگر حقیقی شد!

۲/بالاخره موهایمان را کوتاه کردیم... هربار هوس میکنیم و میرویم موهایمان را میزنیم و می آییم از در آرایشگاه خارج نشده نظرمان عوض میشود و پشیمان میشویم و دلمان میخواهد برگردیم بالا و بگوییم خانوم جان غلط کردیم بچسبانید سر جایشان این خرمن های درو شده را !! بدترش وقتی است که می آییم خانه و بنده منزل ها چنان حالمان را میگیرند و کاممان را تلخ میکنند که کمابیش هربار کارمان به گریه و آرامبخش و فحش های رکیک به خودمان و جد و آبادمان میکشد!!! باری... اینبار هم همین شد!! پس توضیح نمیدهم خودتان حدیث مفصل بخوانید!!

۳/ اینبار استرس نی وی جانمان را هم داریم... اگر ببیند و نق به جانمان بزند و او هم حالمان را بگیرد و بگوید: چه کاری بود با آن خرمنِ گیسو کردی؟ ما چه جوابش را بدهیم؟؟؟!!!! پشیمانی سودی ندارد.... آبی است که رفته و به جوی باز نمیگردد!!!

۴/برای یکی از کادو تولد های معشوقمان امروز عصر بعد از فراغت از کار سوار مرکب مخصوصمان ـ مترو ـ میشویم و به حوالی میدان حسن آباد رفته از بورس کاموا فروش ها چند کلاف کاموا مطابق چیزی که در نظر گرفته ایم میخریم و می آییم در خانه با میل شماره ی ۵ شبی چند ساعت وقت میگذاریم و یک شالِ گردن ۲ متری هم قدِ قد رعنای محبوب میبافیم در این روزهای باقی مانده تا یکی از کادوهایش دسترنج خودمان باشد و بوی عشق بدهد!! باشد که خوشش بیاید!! پس اگر امروز عصر حوالی حسن آباد دختری خوش قد و بالا که کیسه ای هم قد خودش از کامواهایی با رنگهای هارمونیک دیدید شک نکنید بنده هستم!!!!

+اونوقت من زیادی سنتی یا دمده نیستم به نظر شما؟! نمیدونم... ولی فکر میکنم راه خوبیه برای اثبات عشقم به کسیِ که از مال من و کادوی من بی نیازه!!

۵/این روزها بقدری اتفاقات خوب می افتد که ما لبخند از روی صورتمان محو نمیشود و دائم در حال شکر گذاری هستیم! از خوب بودن نی نی دوست مجازیِ بی نهایت مهربانمان وندا تا پیشنهاد کمک از جانب کسانی که حتی مرا نمیشناسد جز از این دریچه ی وبلاگ و پیشنهاد کمک مالی و فکری و همکاری تجاری میکنند!

۶/دعوت شده ایم به عروسی فردی از فامیل دور مادری که زمانی یکی از خواستگاران ما بود و پافشاری شان با مخالفت دیو به نتیجه نرسید و حالا بعد از حدود دو سال به ضیافت عروسی شان میرویم و هرچه کردیم که مادر جانمان را راضی کنیم تا با نی وی به عروسی یک دوست دیگرش برویم و در آن مراسم شرکت نکنیم راضی نشدند که نشدند! و گفتند حرف برایت در می آورند!! گفتیم: چه حرفی آخر مادر جان؟! سرپرستمان فرمودند : ما از فامیل شما خوشمان نمی آید و دختر بزرگمان را هم به عقد پسر عموی ته تغاری شما در نمی آوریم!! اینکه ما به عروسی اش نرویم چه حرف و حدیثی میتواند داشته باشد که راضی نشدند و ما داریم دق میکنیم که نی وی جانمان بی ما به آن عروسی مختلط میرود....

۷/این روزها به شدت حسود شده ایم! البته ما یک دی ماهی حسود بوده و هستیم و خواهیم بود اما این روزها چیزی شده ایم که دیگر داریم به بالش و پتوی نی وی هم حسودی میکنیم و حرص میخوریم! نه که فکر کنید به او گیر میدهیم و نق میزنیم و کامش را تلخ میکنیم ها! خیـــــــــــر!!! ما با سیاست تر از آنیم که با نق زدنهای بی جا خودمان را حسودتر از این که هستیم در ذهن محبوبمان حک کنیم!! اما به جایش با لحن لوسی و غمزه و حیلت بسیار شکوه میکنیم از بعض دوستانش در فیضبوگ و دیگر جاها که گاهی نیمچه گپِ خارج از عرفی با وی میزنند!! و یا زمانهایی ک به علت مشغله ی کاری ایشان ما ازشان بی خبریم بعدش با روی خوش و کلی قربان صدقه آمار کامل مکانهایی ک بودند و اعمال انجام شده توسط ایشان تا ریزِ تعداد خمیازه هایشان را هم از زیر زبان نازنینشان میکشیم!! بعله! همچین زن مهربان و دلسوز و بسازی هستیم ما!!! دیروز هم نی وی جان عرض کردند : ما فکر میکردیم نسل دخترهای خوب و فهمیده و مهربان منقرض گشته تا اینکه چشممان به جمال تو روشن شد! و حالا تو بقدری خوبی که ما هوس میکنیم یک دوجین زن همانند تو اختیار کنیم!!! اینجا بود که ما سر از لاک زن حرف گوش کن در آورده چنان شکوه ها و ناله ها و غرغر های با جا و بیجا کردیم و جگرش را خون کردیم که بداند در درون هر زن خوبی یک پ/ت/یا/ره نیز نهفته است!!

 

 

پ.ن:

هفته ی دیگر خروار خروار آزمایش و آندوسکوپی و بایوبسی و غیره داریم! حالا که ما سر عقل آمده و نه فقط بخاطر محبوب که بخاطر نفس زنده گی تصمیم گرفته ایم زنده بمانیم کمی مارا گوشه ی دعاهایتان یادآور شوید به حضرتش شاید که دعای شما.....  سپاس!


برچسب‌ها: روز نوشت, واقعیت, قلقلک, شوق, شادی
 |+| نوشته شده در  چهارم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
روز دوم مهر هم پر دردر بود هم متفاوت.... مشغله زياد داشتي و من چند ساعتي از تو بيخبر بودم،،، نگرانت شده بودم و تو به نگراني ام ميخندي! عيبي ندارد... دست خودم نيست،،، دلم با توست...

ظهر شنيدم خواهرم گل بانو را حوالي ميدان وليعصر برادران عرزشي گ/ش/ت ار/شاد مرحمت فرموده ابتدا با سلام و صلوات و سپس با اردنگي و پس گردني سوار ون نموده از براي پرونده سازي و ارشاد به همراه يك همكلاسي از خودشان ساده تر به و/ز/را برده اند،،، شب ك گل بانو را ديدم به وضوح لاغر شده بوده! هنوز مثل يك گنجشك خيس شده ميلرزيد و چشمانش خيس از غم بود! حتي در خود آن مكان هم مميزي هايشان تعجب كرده بودند ك او را با آن مانتوي متوسط و شلوار گرمكن ورزشي و مقنعه و موهاي كم پيدايش براي چه گرفته اند ك جواب همكارانشام اين بوده ك ون ٢نفر جاي خالي داشت و اينها هم ظاهرشان درست نبود از نظر ما!!!

من پا به پاي او اشك ريختم و ضجه زدم.... دردهاي جسمي خودم يادم رفت و يكسر تپش قلب كوچك و نازنينش در تنهايي راهرو هاي سرد آن ساختمان شنيدم و آرزو كردم كاش سه سال پيش فرستاده بودمش رفته بود ك اين تجربه را هيچ وقت نميكرد...

دلم براي دختري هايش ميسوزد... با بيست سال سن هنوز خيلي تين ايجري لباس ميپوشد و فكر ميكند! اما هميشه حداقل هارا رعايت ميكند! بالاخره تربيتي شبيه من دارد ولي خب جوان است و من هميشه توصيه اش ميكنم به جواني كردن و لذت بردن ك عوض روزهاي از دست رفته ي منم لذت ببرد... هيچ وقت گل بانو را اينقدر شكسته نديده بودم،،، حتي آن زمان ك مرگ از بيخ گوشش گذشت در يك حادثه تا اين حد چشمهاي نازنينش را خالي از حس زندگي و پر از ترس نديده بودم


ديروز يك دوست را ملاقات كردم! دوستي مجازي ك رنگ حقيقت گرفت!

ماجرايش طولاني است

در پست بعدي جزئيات جالبش را با شما شريك ميشوم

 |+| نوشته شده در  سوم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
سرخ است كه لبريز حقايق شده است

 زرد است كه با باد موافق شده است 

عاشق نشدى وگرنه ميدانستى

 پاييز بهارى است كه عاشق شده است

(ممنونم الي جونم بخاطر مسيج زيبايي ك فرستادي)



اين روزها تعداد ثبت موقت هايم زياد شده... نميتوانم همه چيز را بگويم و خودم و ني وي را براي شما لوث كنم و از مزه بيندازم.... دغدغه هايم اينروزها در حد رفتن به آرايشگاه و كوتاه كردن مو است ك دوهفته اي ميشود هربار به يك بهانه اي عقب مي افتد! و ناخونهايي ك باز ضعيف شده اند و مدام ميشكنند! و دفترچه بيمه اي ك بيست روز است گذاشته ايم در كيفمان بدهيم به دكتر كارگاه ك ب جاي آن دكتر محبوبمان آمده برايمان آزمايش هورمون بنويسد ببينيم نكند اين اضافه وزن مختصر و خراب شدن پوستمان در ماه هاي اخير تقصير هورمونهايمان باشد؟! و ديگر اينكه مقداري از جنس هاي تجارتخانه ي سابقمان مانده آنهارا بفروشيم ب پول نزديكش كنيم تا بتوانيم براي خودمان آن شغل شخصي دوست داشتنيمان را راه بيندازيم و از اين كارمندي براي مردم خلاص شويم!



راستي اين ترافيك اول مهر قرار است ادامه داشته باشد؟! ما امروز ٤٧دقيقه بيشتر از حد معمول در ترافيك بوديم!!



پ.ن:

ممنونم بخاطر پيشنهاد سخاوتمندانه ات.... پولهاي ما در حسابهاي بلند مدتي است كه تا ٤-٥سال ديگر نميتوانيم برداشتشان كنيم اما به پشتوانه اش ميتوانيم وام بگيريم....

خيالت راحت دوست من... اگر كمك بخواهم اول از همه به تو ميگويم... دكتر هم بايد اول با دكتر خودم مشورت كنم ببينم نياز ب كيمو تراپي هست يا هنوز فرصت دارم؟!


برچسب‌ها: روز نوشت, واقعیت
 |+| نوشته شده در  دوم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 

استرس براي من سم است اما نه وقتي تو ساعت ٧ عصر بگويي شب مهماني افتر پارتي دوست قديمي ات را ميخواهي من مشايعت كنم ك در تالار به علت ناآشنا بودن در جمع قبلن خواسته بودم معافم كني! و دعوتت درست وسط كارهايي باشد ك براي مادر انجام ميدهم و پس از آن برنامه به شهروند آرژانتين باشد و خريد خانه! 

قرار بود ٩.٣٠ بيايي دنبالم،تاخيرت استرسم را صدبرابر ميكرد اما ته دلم ضعف ميرفت برايت

و من ٨.٣٠ فاكتور خريد هارا از صندوقدار گرفتم و تو نميداني با چه سرعتي دوش گرفتم و آماده شدم ك همراهت باشم! پروسه ي راضي كردن خانواده هم بماند ك چه سخت و طولاني بود!

در آن جمعيت كثير مهمانها كم نبودند آشنايانت و مرا در حالي ك يك دستت روي شانه ام بود با صدايي آرام و لبخندي مليح و باوقار معرفي ميكردي و من غرق ميشدم در حس خوب تعلق!! آنهم به موجودي ك عمري آرزويش را داشتم

من حس خوشبختي دارم،هرچند گاهي فكر هايي از آينده ك چه خواهد شد كمي مشوشم ميكند اما باز صدايت را ميشنوم و ميگويم: عاصي لحظه را غنيمت بشمار

ساعت ٢.٥٠ صبح اولين ماه از عاشقانه ترين فصل زنده گي من است

 |+| نوشته شده در  یکم مهر 1391ساعت   توسط AC55  | 
تو درد هایت را دود میکنی

آن یکی شعر

یکی هم سکوت

من اما

رویم را بر میگردانم و اشکم را با گوشه ی روسری پاک میکنم.....


نمايشگاه شلوغ بود،،، خيلي بيشتر از حد تصور من،،،، من اما هنوز لبخند شيرين لحظه ي ديدارت با كت و شلوار و لباس رسمي روي صورتم بود....چقدر برازنده ات بود! چقدر دلمان ضعف رفت برايت!! چقدر تو خوبي! چقدر راه رفتن كنارت،دوش به دوشت لذت بخش است! چقدر من مغرور ميشوم از رفتارت با خودم و نحوه ي معرفي كردنم به آشنايان بيشمارت!

عصر در ترافيك در ماشين حساب كردم ٧ ساعت است با هميم،،، و برايم به قدر لحظه اي گذشته است،،،، حتي وقتي آرام كنارت نشستم و تو با وقار ميراني دلم برايت تنگ ميشود.... چند بار بغض كردم.... درد داشتم... بقدري مست با تو بودن بودم ك يادم رفت هر ٢ساعت بايد چيزي بخورم و هر ٣ ساعت مسكن! ب خودم ك آمدم چند ساعت بود نه مسكن هايم را خورده بودم نه غذا... درد داشتم، اما،راستش را بخواهي من كمي از تو ميترسم! نميدانم چرا؟! اما ....

كاش لحظه هاي خوبمان تمام نشود،،، من هنوز عصبانيتت را نديدم! و ميترسم از اينكه عصباني بشوي... نميدانم عكس العملت چه خواهد بود و تا چه حد تركش هاي خشمت دامنگيرم ميشود؟!؟!





مهربان بمان

 |+| نوشته شده در  بیست و نهم شهریور 1391ساعت   توسط AC55  | 
۱.همه ی دوستان منع میکنن منو از ایجاد پست جدید در جواب خواننده ها... من اما نمیتونم بی تفاوت باشم... که به توصیه ی آنها نظرات مخالفم را نخوانده پاک کنم! نه... من در قبال حرفهایم مسئولم!! و این مسئولیت وادارم میکند جوابت را کامل بدهم! چیزهایی ک به ذهن تو رسیده قطعن به ذهن خیلی های دیگر هم رسیده... بعضی هاشان مرا همین جور که شناختند با تمام ابهامات پذیرفتند... بعضی ها ترکم کردند... بعضی خوانندگان هم مرحمت فرموده مارا فحش کش کردند!! باری... اگر من ذهن کسی را با خاطرات مکتوبم درگیر کنم نمیتوانم بی مسئولیت از کنارش بگذرم!

۲.من همه جور خواننده ی روشنی دارم (روشن در مقابل خوانندگان خاموشی که نمیشناسمشان) دختر های مذهبی و نمازخوان و چادری!! پسر های مذهبی و آدمهای لاقید و آدمهای معمولی!! من از همین وبلاگ و دنیای مجازی دوستان بسیار خوبی در دنیای واقعی پیدا کردم که میبینمشان... دختر بچه ها و پسر بچه های زیادی هم ممکن است اینجا را بخوانند! البته هجوم ماهواره با کانال های مبتذل سریال و فیلمش ذهن هیچ نوجوانی را پاک و بکر نگذاشته که نوشته های من منحرفش بکند! زیاد از این بابت وجدان درد ندارم!!

۳.برداشتت از خاطراتم این بود که من در مدت کوتاهی با افراد زیادی در ارتباط بودم! خب تا حدی درست است اما من آنگونه که برداشت کردی "سقوط اخلاقی" نکرده ام! همیشه با کسی آشنا شدم و روابطم بسیار زود به بن بست رسیده و تمام شده و نفر بعد! و دلیلی هم نمیدیدم وقتی با کسی در ارتباطم از شخص دیگری خوشم نیاید!! و راجع بهش فکر نکنم و چیزی ننویسم!

۴.حدود روابط برای من بسیار مشخص است! بعضی ها دوستند! بعضی ها آشنایند! بعضی ها دوست پسر محسوب میشوند! و حالا هم یک برچسب جدید داریم! یکنفر هم معشوق است!! برای من همزمان صحبت کردن با چند دوست یا دیدار چند آشنا چیز غیر اخلاقی محسوب نمیشود! شمارا نمیدانم!!

۵.من در خانواده ای مذهبی بزرگ شدم! اما در همین خانواده ی مذهبی که ترک صلاة حکم مرگت را امضا میکرد من تنها همبازی پسر عموها و پسر عمه هایم بودم!! من با جنس مخالف بزرگ شدم! تو گویی یک دوجین برادر قد و نیم قد داشته ام! حرف زدن و بازی کردن و دیدن یک جنس مخالف برای کسی با تربیت من چیز غریبی نیست! البت که حریم ها باید حفظ شود! که تا جایی که لازم دیدم حفظ کردم!!

۶.پدر من که در وبلاگ همواره دیو خطابش کردم مرد ثروتمندی است! کسی که چندین خانه ی ویلایی در منطقه ای خوشنام و گرانقیمت در تهران دارد! و البته باغ و زمین هم در اطراف تهران و چند ماشین سبک و سنگین!! او مرد ثروتمندی است که دختر بزرگش از ۱۷ سالگی برای خودش کار کرد و مستقل بود! که از او پول توی جیبی نگیرد!! من از قِبلِ غریب به ۱۰ سال کار کردن برای خودم هم حساب پس انداز دارم هم سرمایه و هم تا چند وقت پیش اتومبیل خوب و گرانقیمت!! او خودش را بازنشسته کرده! همیشه از قدرت من و بی نیازی ام به خودش میترسید و نفرت داشت! او هم مثل تمام مردهای دیکتاتور و مرد سالار ایرانی دوست دارد همه ی اطرافیانش زیر پرچم او باشند و مدیون و ممنون و نیازمند وجودش و پولش! و من این قانونش را شکستم! من خانه را ترک کردم و بدون اینکه ۱۰۰۰تومان از او پول بخواهم به کشور دیگری رفتم و کار تجارت خودم را شروع کردم! تا حدودی هم موفق بودم! اما مرا به زور برگرداند! چون تحمل استقلال من که یک زنم برای او سخت بود!!

۷.اگر من با افراد اکثرن ثروتمند در ارتباط بوده ام دلیلش شرایط خودم بوده! من نمیتوانم با کسی در ارتباط باشم که پول توی جیبی اش را هم از من بخواهد!! درست است که دیو برای شکستن غرور من و نابود کردن پولهایم ۲بار تا به حال اتومبیل هایم را برده و فروخته و مرا در شرایطی قرار داده که مجبور باشم کارمند باشم و برای دیگران کار کنم برای حقوقی محدود ،اما من هنوز هم درآمد خوبی دارم و شرایطم از همه ی هم سن و سالهایم و حتی کسانی که سابقه ی کاری و تحصیلی شان از من بهتر است هم یک سر و گردن بالاتر است!

۸.در بین این افرادی که من در این وبلاگ ازشان نوشتم آدمهای متوسط و حتی پایین تر از خط فقر هم بود! اما من هیچ جا از پول خودم یا دیگران چیزی ننوشتم! دیو مرد ثروتمند اما خسیسی است که جز برای شکم برای چیز دیگری راحت پول خرج نمیکند! و من در زندگی با او یادگرفتم در مقابل دیگران فقط به داشته های خودم افتخار کنم و به داشته های طرفم نگاه کنم نه پدرش!! "میر"پدر ثروتمندی داشت اما خودش حتی سرکار نمیرفت که حداقل حقوق ۴۰۰هزار تومانی یک کارمند را داشته باشد! "کمانگیر" همان شب اول خودش را شام مهمان جیب من کرد و از من خواست که یک ماشین جور کنم که وقت بیرون رفتن اذیت نشویم!! "تاور" یک سرباز بود! و قاعدتن نه پول داشت نه درآمد!! شکلاتی یک دانشجویِ بی پول بود!! فقط مهندس فالوده که هیچ وقت از حد مکالمات کاری و روزمره فراتر نرفت و نی وی و دکتر ثروتمندان اطراف من بودند!! همین!!

۹.من فعلن قرار نیست با کسی ازدواج کنم هرچند که با تمام وجودم خواستار این مسئله هستم... تا چند وقت دیگر اگر بدنم به درمانهای معمول جواب ندهد باید کیمو کنم و این یعنی ۵۰٪ شانس برای آینده!! و من نمیتوانم با این ۵۰٪ همسر کسی بشوم!! هرچند با سابقه ی خوب و خوشنامی خانوادگی من ریزبین ترین و سختگیرترین خانواده ها هم بهانه ای برای رد کردن من نخواهند داشت!!

۱۰.راستی! من دور و بر پسر های پولدار نمیچرخم!! آدمی با ظاهر و شرایط من همیشه توی چشم است! نظر جلب میکند هرچند نظر منفی!! من برای کسی دام پهن نکردم!! هیچ وقت!! از این بخش نظرت بیشتر از همه اش بدم آمده بود!!

 

حالا باز هم سوالی باشد جواب میدهم و بعد هم که پست را بر میدارم! گفتی دیگر به وبلاگم نمی آیی اما امیدوارم بیایی و جوابت را بخوانی

 |+| نوشته شده در  بیست و نهم شهریور 1391ساعت   توسط AC55  | 
آه....

 پاییز هم با سرعت میرسد... هنوز خودش نیامده بوی خوبش آمده و دارد حالمان را به تر میکند!

ما کمی سرمایی میباشیم و در فصل سرما با کل کمد لباسهایمان بیرون میرویم و آماده شدنمان به علت لایه لایه عایق کردن تن رنجورمان چیزی حدود نیم ساعت طول میکشد!!!! البته باز هم با این تفاصیر عاشق فصل پاییزیم! و هوای پاییز را دوست داریم عاشقانه نفس بکشیم...

دیشب خیلی فکر میکردیم .... دیدیم تا به حال در پاییز عاشق نبودیم!! خیلی خوب است که حالا با وجود " نی وی =  navy " (همان دایی جان خودمان... در نیروی دریایی خدمت سربازی را گذرانده!) پاییزمان رنگ و بوی دیگری خواهد داشت...!! چه خوب است آدمی قلبش متعلق به یکنفر باشد... مدتی که نی وی در زندگیمان آمده به هیچ کس دیگری فکر نکرده ایم.... ذهن و قلبمان پر از تکرار نام اوست...

اینقدر این روزها با ملت خوش برخورد و خوش اخلاق بوده ایم و لبخند های با معنی زده ایم و تا تلفنمان زنگ خورده با سرعت نور از کانکس خارج شدیم تا برویم در فضای باز هرچقدر میخواهیم از شنیدن صدای نی وی خر کیف بشویم و ذوق کنیم و نیش مبارک را تا بنا گوش کش بدهیم،پیرمرد همکار پرسیده : مهندس جان؟! شیرینی اش را کی میخوریم!!! و من هاج و واج نگاهش کردم که:من که تازگی ها نه ماشین خریدم نه عینکم را عوض کردم نه کفش کتانی جدیدی خریدم نه گوشی موبایل را ارتقا دادم... پس شیرینی برای چیست؟ (ذکر موارد بالا از  آن جهت بود که در همه ی این موارد آقایون از بنده شیرینی میخواستند!! بعله!!!) پیرمرد خندید و گفت : از اون لبخندای زیر زیرکیت موقع خوندن مسیج بپرس!! تابلوست که در کوزه افتادی!! و ما سرخ میشویم از خجالت و زیر لب میگوییم : خبری نیست مهندس جان!! میگوید : شاید الآن نباشد اما همیشه که یه جور نمیمونه!! صبر داشته باش!! و ما همچنان با لپ های گل انداخته سر به زیر در دلمان با کمپرسی بار قند خالی میکنند تا ما آبش کنیم!!

 

یکشنبه شب را با دو نفر از بچه های همان اکیپ (که باعث آشنایی من و نی وی و البته اون دو نفر هم شده بود) شب رفتیم به شب نشینی در سوهانک! به درخواست نی وی ما این مدت همه اش کفش های پاشنه بلند گل بانو خواهر جانمان را میپیچانیم و میپوشیم تا حتی از این که هستیم بلندتر بشویم و او ذوق بکند و لذت ببرد و هزار بار فتبارک الله بگوید!! و ما هم که عمریست داغ پوشیدن کفش پاشنه بلند بر دلمان مانده بود کمی عقده گشایی کنیم.... بقدری یکشنبه شب خوب بود که ما پس از بازگشت به خانه مان هم تا ۴ صبح خوابمان نمیبرد و به رفتار های نی وی و احترام و برخورد جنتلمن مآبانه اش با خودمان فکر میکردیم!! و دوشنبه را در محل کار مدام سرمان درد میکرد و در حد مرگ خوابمان می آمد اما باز هم خوش برخورد بودیم و همه بسی شگفت زده شده اند و میدانم در دلشان درود و رحمت میفرستند به روح باعث و بانی اش!!

 

 

امرزو هم قرار است کارگاه را پیچانده با نی وی به نمایشگاه صنعت ساختمان برویم... خدا کند چپ دست حالمان را نگیرد و این خوشی های مختصر را به کاممان تلخ نکند!

 

 

 

+تولد نی وی در مهر ماه است... او همه چیز دارد و من عزا گرفته ام چه کادویی میتوانم به او بدهم....


برچسب‌ها: شادی, مرور, روز نوشت, واقعیت
 |+| نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1391ساعت   توسط AC55  | 
جالبه

از وقتي دوستام كمتر برام كامنت ميزارن غريبه ها خيلي تند و تيز ميتازن به وبلاگم!! خصوصي و عمومي! دختر و پسر! منطقي و دگم! تو گويي تنها گيرم آورده اند! خيالي نيست! من جنگجوي خوبي هستم! سالهاست رسم مقاومت و جنگ را تمرين ميكنم!

قبول دارم! در عريان نوشتن زياده روي كردم! خواستم خودم باشم! خود واقعي! بدون نقاب! حتي بدون ظاهر سرد و خشن و عينك طبي و خانوم مهندسي! حتي آسي مامان هم نبودم!! عاصي بودم! با همه ي بديهايش! نقطه ضعفهايش!! همين شد بعض دوستان كمي از من فاصله گرقتند! ك البت حق با آنهاست!

بگذريم

رفتار من،زندگي من،تفكرات من هيچ كدام در چهارچوب هاي معمول نميگنجد!! من خودم هستم! همان ك نام وبلاگش عجيب الخلقه است!

شايد اگر من جايي جز اينجا بودم نه كه نرمال حتي امل خطاب ميشدم!!! شايد اگر در عربستان يا افغانستان بودم سنگسار ميشدم!! اما من در ايرانم و روزگارم اين است!

اينجا هنوز هم برداشت آزاد است و من هرگز خودسانسوري نخواهم كرد!

بتازيد بر من! خوب كيسه بوكسي هستم!!



+ و او اين روزها همه ي دنياي من است و لبخند هاي دردآلودش تنها دغدغه ي من

 |+| نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1391ساعت   توسط AC55  | 
کسی نیست بخواهد بیشتر از این کامنت های خصوصی دیروز تا حالا حالمان را بگیرد؟! و شادی این چند روز را به کاممان تلخ کند؟! نبود؟! شرح داستان را بنویسیم؟!!!!

مادر و برادر با هم رفتند سفر... دیو هم با دوستش به سفر رفت از برای مراسم عروسی یکی از عمه زاده های من که به شدت از خودش مادرش پدرش خواهر و برادرش و دایی اش متنفرم و اگر برای چند ساعت بودن در مراسمشان چک سفید امضا هم میگرفتیم راضی نمیشدیم تعطیلاتمان را حرام کرده در جوار سلسله جبال عقده و تکبر و ناسیونالیسم کورکورانه و افراطی عمه زاده مان و آن عروس کاملن برازنده شان زمان سپری کنیم!! (شما البته بخش چک سفید امضا را باور نکنید!! اگر سبیلمان را اندکی چرب میکردند زحمتش بر خود هموار میکردیم و میرفتیم!! افسوس که هنوز هم نمیدانند قلق ما چیست!!!)

ما ماندیم و دردانه خواهر خانم گلمان!! به به! چه فرخنده روزهایی سپری شد!! چه تفریحاتی کردیم! چقدر غذاهای خوشمزه خوردیم!!

و ما هم البته "دایی" را داشتیم برای تنها نبودن در این روزها!! خوب که فکر میکنیم میبینیم که خیلی هم بیمیل نیستیم که کمی هم لوس بشویم و ادای دختر های بی دست و پا را در بیاوریم و بگوییم : من نمیتوانم این کار را بکنم میشود برایم انجامش بدهی؟! یا من زورم نمیرسد میشود درب شیشه ی خیار شور را باز کنی؟! یا دستم میسوزد میشود قالب کیک را از فر در بیاوری؟!!  و آنوقت یک آدمِ ۲متریِ سنگین وزن که صورتی خشن و قلبی زلال دارد... آرام... با رعایت فاصله ی طولی و عرضی مناسب و قانونی... برایت این کارها را انجام بدهد و همزمان در چشمهای نم دارت نگاه کند و بپرسد کمک دیگری از دستش بر می آید؟! یا اینکه:خانوم خانوما شما مهمونی بشین ما خودمون کارارو انجام میدیم.... و تو فکر میکنی این جمعی که درش هستی شامل دو برادر و مونث های همراهشان و پسر عمو و زن و نوزادش و همکار و شریک شرکت دایی و .... چه جمع خوب و یکدستی است!! و حس میکنی کاش این خوشبختی تمامی نداشته باشد!!

شب روی بالکن ... که سیگاری روشن کرده بودیم و خیره میشدیم به حلقه های دود و در تاریکی شب بی حجاب و با کمترین لباس ممکن روی تراس طبقه ی دوم ایستاده ایم و باد میوزید لابه لای موهای من که آوازه خان دوره گرد با آکاردئون وارد کوچه تان شد.... سلطان قلبها را زد! من با این آهنگهای مردمی خاطره ندارم و خاطره سازی نمیکنم و خاطره بازی هم... اما اینبار.... خاطره ای شد... خاطره ای خوش از باد خنک لابلای موهای کم پشت شده ام و بوی خوب عطر تلخ و سرد بدن تو و حلقه های اشک در چشمم و داغی سرم از نوشیدن های پیاپی و سلطان قلبهای سوزناک یک دوره گرد و بوسه....

اعترافاتت قلبم را تکان داد...گریه کردی پا به پایت اشک ریختم... چقدر همدردیم... چقدر حرفم را میفهمیدی... چقدر دردت را حس میکردم... چقدر خوب برایت لوس میشدم! من برای کسی لوسی حرف نمیزنم... برای کسی قر و غمزه نمی آیم! برای کسی لقمه نمیگیرم! برای تو اما....

ترسم این بود که فیس بوکت شلوغ تر از آن باشد که تاب تحمل داشته باشم... با تردید و ترس به لب تاپت خیره شده بودم... تا کی میروی سراغش؟! که چگونه بفهمم چه خبر هست؟! که خودت دیدی ساکت نشسته ام روی مبل های بسیار راحت خانه تان که کما بیش عاشقشان شده ام و دستم زیر چانه نشسته ام چشم دوختم به تلویزیونی که اینچ مساحت صفحه اش از دیوار هال خانه ی ما بیشتر است!! آمدی نشستی بغلم! با توجه به درشت بودن هردوتامان رعایت فاصله مقدور نبود!! لب تاپ را گذاشتی روی پایت! خیلی خونسرد پیغامهارا جواب میدادی و گشت و گذار میکردی! دیدی عمدن توجه نمیکنم... خجالت میکشم... گفتی:عاصی فلانی عکسش را عوض کرده ببین!! عاصی این پست را بخوان بخندیم!! عاصی... و  من چنان خرکیف میشدم از این کارت که حد نداشت... چه اعتمادی... چه آرامشی...

جمعه ظهر با کلی اصرار راضی شدی مرا برسانی خانه... که نرو... دلتنگ میشوم... جمعه شب نشده بود که باز آمدی دنبالم! لباسهایت را عوض کرده بودی... ریشهای کم پشت شده ات را مرتب کرده بودی و به جمع دوستان نوازنده و خواننده ات رفتیم و آنها زدند و خواندند و با چشمک تو هم سلطان قلبها جان گرفت!!

 من نمیدانم چقدر فرصت دارم... تو هم که بدتر از من تحت درمانی و فرصتت نامشخص! آنشب که دردل کردی... آنشب روی تراس... قسم خوردم تا وقتی باشی یا باشم (معلوم نیست فرصت کداممان زودتر تمام شود) بمانم با تو...

 

و من شادم!

همین


برچسب‌ها: روز نوشت, مرور, شوق, شادی
 |+| نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1391ساعت   توسط AC55  | 
به خوابهايتان اعتماد كنيد

به داستان فيلم و كتاب راز

به فانتزي كردنهايتان

باور كنيد من جوابم را گرفتم

سه روز هم اگر خوش بگذرد كم از يك ماه عسل نيست

اين روزها پر شدم از تجربه هاي ناب و جديد

و گم شدم در هستي يك روياي شيرين به حقيقت پيوسته


برچسب‌ها: واقعيت
 |+| نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1391ساعت   توسط AC55  | 
خدا وکیلی کلی کار ریخته سرم!

چپ دست هم طبق معمول چشم نداره من ۵ دقیقه بیکار باشم! چنان اُرد میده و کار میکشه انگار از حقوق اون کسر کردن و منو به این واحد آوردن!!!

خیلی کار دارم! حتی از صبح دستشویی نرفتم!!! هر کسی هم زنگ زده یا مسیج داده خیلی کوتاه جواب دادم و گفتم کار دارم و تماس میگیرم!!

اونوقت نه تنها میرم وب دوستامو میخونم بلکه توی تست روانشناسی هم شرکت میکنم!!!

اینم لینکش: http://www.ravanyar.com/FunnyTests/personality/DrPhils/default.asp

خداییش من چند شده باشه امتیازم خوبه؟! نه خداییش شمایی که منو میشناسید بگید؟!!!!

 

 

شما 43 امتیاز کسب کرده‌اید، بنابراین:

  • دیگران به شما به چشم آدمی شاداب، سرزنده، جذاب، شوخ، عملگرا و همیشه جالب نگاه می‌کنند. کسی که همیشه در مرکز توجه قرار دارد امّا در عین حال متعادل و مبادی آداب است. شما همچنین به چشم دیگران فردی مهربان، با ملاحظه و با درک بالا به نظر می‌آیید. کسی که همیشه به آن‌ها دلداری می‌دهد و آن‌ها را کمک می‌کند.

خب کسی نظری نداره؟!

ما الآن اعتماد به نفسمون رو هزاره!! خیلیم خوشبحالمون شده! شما هم شرکت کنید!!

یکی یه نخ ببنده به من که عین بادکنک باد کردم و دارم میرم هوا! یه وقت گم نشم!!

آهان راستی تست رو از این وبلاگ پیدا کردم : http://deegari.blogfa.com/

ازش ممنونم چون الآن حالم خیلی خوبه

 

پ.ن:

در ضمن این دویستمین پست وبلاگم بود! دویستمین پست رنگ و روی شادی داشت!! امیدوارم بهتر هم بشود.... همه تونو الآن دوست دارم!!!!!!


برچسب‌ها: روز نوشت, شادی, جرقه
 |+| نوشته شده در  بیستم شهریور 1391ساعت   توسط AC55  | 
دیروز که اون پست "مجردی" رو نوشتم تا حالا فکرم مشغوله... خیلی به گذشته ها فکر کردم...

عاصی دختر ترسویی بود... بچه گی هاش از همه چیز میترسید... از اینکه زیر تختش سوسکها لونه کرده باشن... از سوراخ لوله بخاریِ توی دیوار... از اینکه زیر تختش یکی از اون دریچه های فاضلاب کف خیابونای امریکا که توی فیلما دیده بود وجود داشته باشه و یک باره باز بشه و "ترتلس" ها یا همون "لاک پشت های نینجا" از توش بریزن بیرون یا اینکه "رمبو" و "راکی "و "فرانکی" بیان بیرونو شروع کند به جنگیدن با همدیگه!! (اونموقع ها نمیفهمیدم راکی و رمبو یه نفرن!!!)

از کنار ماشینهای بزرگ رد نمیشد چون میترسید از چرخای بزرگشون... از اینکه لاستیکشون یهو بترکه... و اونو پرت کنه به دور دستها... یا اینکه پیچ های چرخش پرتاب بشه بیرون و بخوره توی چشمش وکور بشه.... (هنوز هم با وجود رانندگی با اغلب ماشین های بزرگ و سنگین تا حدودی این ترس با منه و از چرخ ماشینهای بزرگ میترسم)

من واقعن ترسو بودم......

میترسیدم مامانم بمیره و من مجبور شم با دیو و خانواده ی مزخرفش (ما اونموقع ها طبقه ی بالای خونه ی مادر بزرگم اینا زندگی میکردیم) زندگی کنم و اونا مثل خانم و آقای تناردیه از من کار بکشن و من بشم کلفتشون و نزارن برم مدرسه!!

اما از وقتی با سیاست های مامانم دیو این خونه ی بزرگ رو خرید و ما از اون محله ی مزخرف اومدیم به این محله ی آروم و ساکت و تمیز توی یک خونه ی نو تر که اتاق خواب من اندازه ی کل هال و پذیرایی خونه ی قبلی بود!! ترس های من شکلش عوض شد....

من از این خونه میترسیدم... همیشه حس میکردم کسی توی این خونه مراقب منه و میخواد منو بکشه....  اوایل که ما اومدیم این خونه همه توی ماشین بودیم که یک تصادف شاخ به شاخ با سرعت ۱۰۰ کیلومتر داشتیم و نزدیک بود مادرم و داداشم که اونموقع سه ماه بود توی شکم مامان داشت رشد میکرد بمیرن... خدا اونارو به من برگردوند... من تا یک سال مریض بودم... حرف نمیزدم... غذا نمیخوردم....موهامو میکندم... صورت یا تنمو زخم میکردم... از حمام خونه مون که تقریبن ۱۵متر مربع بود میترسیدم و سعی میکردم حموم نرم!! یکسال مادرم آب میشد از غصه ی رفتار من و من خوب نشدم... از دم غروب من چنان وحشتی تمام وجودمو میگرفت که شب نمیتونستم بخوابم... هروقت هم میخوابیدم میدیدم مومیایی ها یا جنازه های ساند ترک تریلر مایکل جکسون از توی باغچه و حیاط خلوت خونه اومدن بیرون و دارن توی خونه پرسه میزنن.....

از اونجایی که از این خونه متنفر بودم... از دیو متنفر بودم... از وسایل خونه متنفر بودم... از رنگ دیوارا و کف متنفر بودم...و هیچ وقت مهمونی تولد نداشتم(دیو میگفت این قرتی بازیا از سن تو گذشته!! دقیقن کی این حرف رو به من زد؟ ۱۲ سالگی!!) من خودم دوست نداشتم کسی رو دعوت کنم خونمون چون خجالت میکشیدم... مامانم مریض بود... دیو هم نفرت انگیز بود و نمیخواستم کسی اونو ببینه.... من اسباب بازی نداشتم... یا لااقل خودم اینطوری فکر میکردم.... من باربی نداشتم... عروسک پولیشی نداشتم... وسایل آشپزخونه و خاله بازی نداشتم.... کلی ماشین اسباب بازی و لِگو و حیوونای جنگل و دایناسورای کوچیک و ترتلس و تِرول داشتم که دختر عموم (۲۹ روز از من کوچیکتر بود) هیچ وقت با اینا با من بازی نمیکرد و میگفت تو اسباب بازی نداری...

به نظرم خونمونم زشت ترین خونه ای بود که دیده بودم! بنابراین من هیچ وقت مهمونی ندادم و دوستامو دعوت نکردم...

خیلی وقتها شد که تنها بودم.... از ۱۷-۱۸ سالگی بارها و بارها تنها بودم توی خونه! برای خودم غذاهای عجیب غریب درست میکردم.... خیلی هم زیاد از فست فود غذا سفارش میدادم... فیلم های قدیمی که دوست داشتم رو بارها و بارها نگاه میکردم... اپرا رو با صدای خیلی خیلی بلند گوش میکردم و کسی نبود مسخره ام کنه! حتی چند بار توی سیستم سینمای خانگی فیلم های پو.رن رو با صدای بلند تماشا کردم!!! با لباس زیر و حتی بی لباس زیر توی خونه چرخیدم و وسط هال خوابیدم و ظرفارو اینور اونور خونه پخش کردم و تا آخرین لحظه های آمدن دیگر اعضا ظرفی نشستم!! به حد مرگ توی خونه سیگار کشیدم حتی قلیون خریدم برای وقتای تنهایی!! با در باز در حالی که صدای ضبط صوت تا آخر زیاد بوده رفتم حموم!! پرده هارو میکشیدم و ساعت رو از روی دیوار برمیداشتم و سعی میکردم نفهمم چه ساعتی از شبانه روزه و ممکن بود ساعت ۴ بعد از ظهر صبحانه بخورم  و ۹ شب ناهار و ۳ صبح شام!!! به گمونم کل خلافهای من همینا بوده!!

اما هیچ وقت هیچ کسی رو وارد حریم خونه نکردم... هیچ وقت.... خط قرمز دور من تا سه چهار سال پیش فقط محدوده ای بود که من و مامانمو داداشمو خواهرم توش جا میشدیم! و نه هیچ کس دیگه! نه کسی رو دوست داشتم نه کسی رو راه میدادم نه از مسایل بین این ۴ نفر با کسی حرف میزدم... حتی از فامیلِ نزدیک هم هیچ کس تا به حال اتاق خواب منو ندیده!!

الآن چند ساله محدوده ی دومی هم تعریف کردم برای خودم... حالا دوستامم میارم توی یه حلقه که یه کم دورتره اما وجود داره... اما هنوز هم کسی از فامیل توی محدوده ی من قرار نمیگیره... من شاید از خیلی از پسرا تو این وب نام برده باشم... اما هیچ کدوم حتی وارد حریم دوم هم نشده بودن چه برسه به اول! فقط میتی کمی وارد حلقه ی دوم اطراف من شده بود که همان وقت ها تمامش کردیم و رفت!!

نمیدونم این چیزایی که گفتم چقدر بده و چقدر در زندگی متاهلی یا آینده ی مجردی میتونه تاثیر منفی یا مثبت داشته باشه! فقط امیدوارم در آینده همونجور که عسل توی کامنتش گفت با دوستام رفت و آمد کنم و مهمونی بدم و مهمونی برم و سوسایتی قویتری داشته باشم...


برچسب‌ها: غرولند های بی پایان, توهمات, مرور, واقعیت
 |+| نوشته شده در  بیستم شهریور 1391ساعت   توسط AC55  | 
روزها کش می آیند... این روزها در تدارک سفر رفتن خانواده مانیم... دو دسته شده اند و برای تعطیلات هرکدام به سمت و سویی میروند... و ما امیدواریم تعطیلاتمان را خراب نکنند و ما بتوانیم این چند روز را تنها و تنهای تنها برای خودمان استراحتی بکنیم و لذتش را ببریم و چند دمی را به یاد دوران خوش سفر ،مجردی زندگی کنیم....

 

 

+پ.ن جهت تنظیف افکار عمومی:

فکر منفی نکنید... ما از خانه ی دیو متنفریم بنابراین در تمام سالهای زندگیمان هیچ دوستی را به خانه دعوت نکردیم و برخلاف نظر دیگر اعضای خانواده که میگویند دکوراسیون خانه خوب است و معمولی ما به عنوان یک آرشیتکت فعلی و دیزاینر سابق از دکوراسیون این خانه متنفریم!!!  پس خبری از پارتی و مهمونی و این حرفا نیست!!! بعله.....


برچسب‌ها: روز نوشت
 |+| نوشته شده در  نوزدهم شهریور 1391ساعت   توسط AC55  | 
روزهاي عادي را ميگذرانيم

خوبيم خوشيم ملالي نيست جز دوري عزيزان

"او" هم شديدن درگير كار است و در رفت و آمد و گاهي نميبينيمش يكي دو روز و كمي دلمان هوايش را ميكند!

"دايي" كه در جمع اكيپ قدبلندا گل سرسبد بود چيزهايي به ما گفت راجع به خودمان كه روحمان هم خبر نداشت!! ما نميدانستيم گاهي چقدر حرف داريم با نگاهمان ميزنيم و چقدر اين حرفها آبرو بر است!!

البت كه ما هميشه صادق بوديم و راستش را گفتيم اما انگار چيز هايي را كه به صلاحديد خودمان سانسور كرده بوديم را هم با يك نگاه لو داده ايم!!

الآن برخلاف تصور دايي كه فكر ميكرد از شنيدن آن حقايق ناراحت ميشويم بسيار هم از خودمان بيشتر خوشمان آمده و به قدرتهاي پنهان خودمان در اين سن و سال آگاه شديم و بر خود ميباليم!!

+ دكتر ارتوپد خوب سراغ داريد؟ كمر درد مامان بحراني شده

 |+| نوشته شده در  نوزدهم شهریور 1391ساعت   توسط AC55  | 
ديروز برايم سه تار زدي

شعر خواندي

صبح جمعه ام را زيبا كردي

بوسيدي

آغوش كشيدي

خوابم مي آمد -مثل هميشه - سرم را روي سينه ات گذاشتي تا بخوابم...

تو فرشته اي بخدا

من ديو قصه هستم


برچسب‌ها: روز نوشت, شوق
 |+| نوشته شده در  هجدهم شهریور 1391ساعت   توسط AC55  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا